غــــــــزل   

   

    

      من نقاشم. فقط چند دقیقه. بزودی تمام می شود . دوباره می شوم قصه نویس. آنکه تمام می شود رنگ ، بوم ، نور  و  من نیست. این تو یی که در آخرین هاشور .... چرا باید این حرف را در این سطر بگویم. تکنیک پایان قصه در خط اول ، کهنه شده. می گذارم متن ، خودش در سطر آخر تکلیف تو را در تابلو مشخص کند.

      روبرویم بنشین. پشت آن میز. صندلی سمت چپ. دقت کن ... سمت چپ میز . شانه راست من. صندلی ات با میز فاصله بگیرد. پاهایت را از زیر میز بیرون بیاور. به طرف من روی صندلی اریپ بنشین. طرز نشستن به اختیار خودت. فقط یله باش. بی قید. من هنوز بلد نیستم هیکل شق و رق بکشم.  می بینی ؟ امروز هوا ابریه.من تازه یاد گرفته ام  یک صورت را چطور در سایه وروشن  هاشور بزنم. خواهش می کنم سرت را کمی بالا بگیر. اما نه آنقدر که نتوانی به زنی که روبرویت می نشانم نگاه نکنی. نقاشی من حرف ندارد. اما قرار است تو با "او "  چند کلمه ای حرف بزنی. حرفهایت را زرشکی می کنم. رنگی که هیچوقت دوست نداشتم.

       گرسنه ای؟ نمی خواهم زیر چشمهایت روی بوم چال بیفتد. می بینی که رنگ سیاه ندارم. هر چقدر هم به رنگ سفید خاکستری بزنم باز معلوم است که سیاه نیست. ساختن هاله زیر چشم سخت است. همانطور خطوط دور لب و پیشانی. حتی زمان هم با آن مهارتش به کندی این کار را می کند.

      ببینمت . گردنت را اینقدر راست نگیر. زیادی مغرور می شوی. می خواهم طوری بکشمت که نشان بدهد تو ساعت قبل تر از نقاشی مهربان بوده ای. سرت را کمی متمایل به راست کن. طوری که به نظر برسد فقط چند ثانیه است  که نا خواسته  از نگاه کردن به آن زن  دست کشیده ای . به  زیر سیگاری روی میز خیره شو. یک دستت را ازآرنج روی میز تکیه بده. سیگار را میان دو انگشتت شل کن. زن به تو خواهد گفت مواظب آتش سیگارت باش. حیف است رو میزی سبز ابریشم نقاش بسوزد . یقه پیراهنت  نا مرتب باشد. تا این اندازه اطو کشیده خوب نیست. باید حال خوشی نداشته باشی.زیر مو هایت دست بکش. آشفته اش کن. از وقت گذشته باشد. دیدار طولانی. اما تو هنوز به تنگ نیامده باشی. زن اما مداوم یک خواسته را تکرار کند. تو دیگر دلیلی برای راضی کردنش نداشته باشی. آن گلدان را از روی میز بردار. گلهایش زیادی تازه است. روی میز فقط جا سیگاری باشد و دو  فنجان قهوه نیم خورده. حتی شکر هم نه. پرده را بکش . توی صورتت فقط چند رگه  نور اریپ احتیاج دارم. بی جان.  نور آتشی که از دور کنارش نشسته باشی. باید یک چشمت کامل در سایه باشد. همان چشمی که می توانی با آن دروغ بگویی.

      زن را دیشب کشیده ام. تو آنموقع نبودی. خودش می دانست چطور باشد. موهای بلند . خوش حالت بلوطی . چشم های درشت شوخ. نگاهی ماندنی. لب های گوشتی. خنده ای که تمامی ندارد. نه برای او که می خندد .نه برای  کسی که می بیند.به او گفتم  کشیدن چال  گونه و ردیف مرتب دندانهایش سخت است. برای خدا هم آفریدن اینهمه زیبایی سخت بوده. جان کنده. برای همین دیگر حوصله نداشته تا اسب آبی را هم کمی زیبا کند. اصرار کرد ، تمام سعی ام را بکنم. من  هم کردم.  دستهایش را  از شانه عریان کشیدم. اما نه آنقدر که توجه بیننده در اولین نگاه به تابلو ،  متوجه آن قسمت شود. این عریانی باید زیر موهایش پنهان می شد.

    دیشب  بارون می آمد. اما طرف راست میز ، جای نشستن آن زن خشک بود. همه سعی ام را کردم تا صورتم را طوری با فاصله از بوم بگیرم تا  تن او خیس نشود. صندلی او کاملا به سمت توست. سیگارش را توی فنجان قهو ه اش خاموش کرده . به او گفتم بخاطر من فقط یکبار دیگر تو را عمیقا دوست داشته باشد.  من صورت او را بخاطر سپرده ام . از خیلی قبل . از همان شبی که تو  قصه ات را برایم گفتی. گفتی همیشه می خندید. و به تو می گفت جانم. کشدار و بی پروا. کوچولویت می شد و گاهی مادرت. با صدایش  پیشانیت را پاشویه می کرد. وقتی از گرمی تنش تب می کردی. تو از همان موقع دوباره بچه شدی. لجباز . بازیگوش. توی آغوشش جمع می شدی.

     چرا یکدفعه اینقدر سرد شده . باز هم  بارون . پنجره که  بسته است. اما سوز سردی توی اتاق پیچیده. تو خودت را روی صندلی مچاله کرده ای . تمام آن میزانسنی که چیدیم بهم ریخت .  ناله می کنی. می پرسم درد داری... می خواهی بقیه نقاشی باشد برای یک شب دیگر؟ سرت تا میان زانوهایت پایین می آوری. خودت را بغل می کنی. صورتت را نمی بینم. می ترسم یکدفعه بیفتی کف اتاق. شاید قهوه فشارت را پایین آورده. شاید حرفهای من. شاید یک ریز خواندن غزل . شعر هایی که فراموش کرده بودی.  شاید یادآوری  او.  نیمه راست تابلو. اما تو که هنوز ندیده ای من دیشب چه کشیده ام. بگو چکار کنم همان کار را بکنم.

     دستت را در هوا تکان می دهی. میروم. با یک لیوان آب قند بر می گردم. حالت بهتر شده . نمی خوری. موهایت را صاف می کنم. یک سیگار برایت روشن می کنم. از تو می می خواهم نشستنت را روی صندلی تغییر بدهی. اینبار کاملا رودر روی زن. خیره نگاهش کنی. لبخندی محو روی لبهایت باشد. گلدان را سر جایش می گذارم. یک نم آب رویش می پاشم . گل برگ های نرگس و زنبق تازه می شود. پرده را کنار می زنم. نور کم است. چراغ سقفی بالای میز را هم روشن می کنم. به غروب چیزی نمانده. این بار باید هر دو چشمت در نور باشد.

     دیدار طولانی شده باشد. اما تو اصلا خسته نباشی. تمام مدتی که با آن زن  هستی ، فقط یک لحظه شده باشد در قاب. بخواهی به من چیزی بگویی.  اما نقاشی من " حرف "  نداشته باشد . صدای خنده او و کلمه های تو   توی گوشم بپیچد. مدام بشنوم که می گویی دوستش داری ، برای همیشه. خودم را با رنگ مشغول  بکنم تا خلوتتان بهم نخورد. زرد ، بنفش ، زرشکی ، شکلاتی ، سبز. همه رنگهای گرم. روی هم بریزم.  گرم صحبت باشی. یادت برود در کادر نگاه منی. که نقاشی منی. گاهی هم که هوس کنم نفر سوم ، کنار میز باشم ، نیشخند بزنی .سرت را تکان بدهی بگویی :

" ای ... نقاش ناشی !  مگه نمی بینی  صندلی سوم خارج کادره.  توی تاریکیه مطلق ".

     پشت بوم کز کنم. سرد . پای چشمهام چال بیفته . اما گرسنه نباشم. تمام تنم هاشور بخوره.  خط های عمیق . روی پیشانی ، دو طرف بینی. چشم هایم دیگر با هیچکس شوخی نداشته باشه. لبهایم از هم باز شده باشه. مسخره .  خیلی مسخره. دستم رو زیر موهایم بکنم. کوتاه. صاف .مشکی. یقه پیراهنم را تا بالا کیپ کنم . باز سردم باشد. زانو هایم را تئی خودم جمع  کنم. هیچکس نپرسد درد دارم یا نه.  قلم مو را بر دارم. نگاهتان کنم . کادر تنگ شده باشد.  خیلی. شما  دیگر دو طرف میز نباشید. همدیگر رو بغل کرده اید. سیگارهای روشنتون را روی رومیزی  قشنگ من خاموش کرده اید. دو حفره عمیق و پر نشدنی. دیگه من رو نمی بینید.  بلند به تو بگویم :

" هی... قصد داری قصه ی تازه ای بگویی... آن که آنشب گفتی این نبود که من می بینم ".

زن جان گرفته. از دیشب به امشب آمده.  زیبا تر از سمت راست تابلو. روبرویم . می بینمش. می خندد. می خندی. سرت را بر می گردانی. به طرف من. تازه می بینی ام. می گویی:

" حیف نبود می خواستی آن میزانسن افتضاح را بکشی. از اینجا به بعد  دیدنی نیست. شنیدنی است. حرفهایمان را بنویس. دیالوگ های گرم .جاندار. "

      چیزی نمی شنوم. توی شکمم  یک تکه سنگ سفت شده. از درد می پیچم. دستم به شیشه رنگها می خورد.  کف اتاق رنگی  می شود. همه اش رنگهای سرد. مهم نیست.من تازه نقاش شده ام. ناشی گری حق منه. می روم توی حیاط .کسی نیست  بگوید سرت را زیاد بالا نگیر. بارون تو چال زیر چشمام جمع می شه.

 غزلی  که از تو  شنیده ام را تکرار می کنم. زرشکی.

      نمی فهمم چه موقع به حیاط  می آیی. روی پله اول ، درست سمت شانه راستم. می نشینی . شب شده. هیچ نوری توی صورتت نیست. توی صورتم نیست. تمام سعی خودم را می کنم آنجا که نشسته ای خیس نشود. اما مجبورم سرم را به سمت شانه ات بر گردانم.  آرام می گویی :

"  بی اجازه تابلو رو دیدم . می خواستم ببینم چی توش بود که اینهمه حالت رو بد کرد. چرا تمومش نکردی. چرا فقط دستهام رو کشیدی و آن سیگار لعنتی.ن سیگار لعنتی.    به غیر از من که کسی توی کادر واقعی نبود . پس اون زن کیه سمت راست تابلو... چرا توی صندلی مچاله شده... چرا اینقدر شبیه خودته."

 

لینک
۱۳۸٦/٢/۸ - ثا.بتی