پاسيو   

   

   

              امیدک من.  یادت می یاد. اسمش را برام نوشتی. کسی که شبیه من می نوشت. و تو فکر کردی من گم شده ی توام. روی اسمش رفتم. انگشتهام نمی دونست داره  من رو کجا می بره. و برد. خودم بودم. عکس گم شده ام. فقط این یکی همیشه یادم می یاد. این لباس و این شب و این خواب. اگه بهت بگم تا چند روز به این دختر زل زدم و به این آهنگ گوش دادم باورت می شه. آنقدر که دیگه نمی تونم با این آهنگ قصه ننویسم و مدام نگم :

 " تو مرا به چه دالان روشنی بردی امشب."

امیدک می خواهی همه را ببریم به زیر این نور زرد. برای جواب این سوال که به چه گناهی زنده به گورم کردید.

http://eshgvamargh.persianblog.ir/1385_5_eshgvamargh_archive.html

   

http://eshgvamargh.persianblog.ir/

پیراهنم یادم است و موهای قشنگم. فقط گوشهایم سوراخ نبود. چون قرار نبود هیچوقت در ضیافتی شرکت کنم که تاجی بر سر داشته باشم.

 امیدکم چقدر بعد آن شب برای هم لالایی خواندیم. آنقدر که هر چه نازنین در ما مرده آروم بگیره. اما می بینی.او همیشه بیداره. با چشم های باز کشته شد.

می پرسه. همیشه. با صدای کوتاه. توی گوشم. " قصه اینقدر ارزش داره که تو بخاطرش دوباره منو بکشی."

امید بخواه بارون بیاد . یک جایی برو  بنویس بارون. پاییز. من هنوز چیزی ننوشته ام که خورشید از هرمش اینقدر گرم شده. تو که می دونی او توی برف زنده بگور شد. و بعد که دو باره  " دیگری " را توی برف گم کردم.  من همه چیز را توی سرما گم می کنم. کلمه هم  وقتی به سراغم می آید که سردم باشد.  آتشی درست کنم و چایی داغی مزه مزه کنم.  صدا کنم : " نازنین ن ن ن ن ن ن ن ".

 از گور بلند شود. دو نگین فیروزه بی قاب آویزان گوشش کند. هر دو گوشش .

امیدکم این دالان راه درازی است امشب . دنبالم بیا. نازنین از نا "امیدی " وحشت می کنه....

لینک
۱۳۸٦/٢/٢ - ثا.بتی