آخرين باری که ...   

    

       قرار نبود فقط قصه و شعر باشد. چند خط برای خواندن  هم . وقتی دلم برایت تنگ می شود و رنگ چشم هایت یادم نمی آید. وقتی صندلی گوشه اتاقم خالی است. یا اینکه تو دستهایت را آنقدر توی سینه ات فرو کرده ای که نمی بینم کجای این تاریکی نشسته ای. قرار نبود از من بپرسی واقعیتم چیست تا بگویم و تو یکباره ساکت شوی . تا باز من نفهمم صاحب این نفس هایی که مدام توی اتاقم می پیچد از گودی سینه چه کسی بیرون می آید.قرار نبود همه فعل های نادرستم گذشته یا آینده ی بعید باشد.و گریه می کنم تنها فعل حال استمراری، که همه جا درست صرف می کنم.

         قرار نبود من از بعد از ظهر تا حالا یک بند آهنگ  the last time I cried گوش بدهم و سرم را از زیر پتو در نیاورم و تو مدام توی خانه ای که نمی دانم کجاست خاک باغچه ات را زیر و رو کنی و برای بهاری که دیگرهیچوقت به سراغ حیاط خانه من نمی آید ، خوشامد بکاری. قرار مان نبود تو تنها کسی نباشی که این خط ها را می خوانی و من به غیر از تو کسی را دوست نداشته باشم و به انتظار صدایش تمام بعد از ظهر نخوابم. تو نبایدتکه تکه می شدی، اما شدی. در شعر. در من . پرنده ولگردی شده ام ،دنبال کلمه هایت هر جا نوشته ای هست می روم.

        اصلا قرارمان نبود که هرگز همدیگر را نبینیم تا با هم قراری بگذاریم که زمستان چه کسی برف ها را پارو کند، زیر باران چه کسی چتر را در دستش بگیرد و وقتی از شمال می آییم سوغاتمان برای هم نفس ماهی باشد. به هم نگوییم توی خاک بیل خورده باغچه بنفشه بکاریم یا کوکب زرشکی. برای سال نو گل های پرده را چه رنگی کنیم و هفت سین سفره مان همیشه سلام باشد. تو که هیچوقت نگفتی سال زوج می آیی یا فرد. چه ماهی از سال و کدام روز هفته. صبح مطمئنم که نمی آیی اما از وقتی آفتاب بعد از ظهر کم رنگ می شود تا وقتی که ساعت را برای روز دیگر کوک می کنم ، دستهایت را می بینم  که داری قصه هایت را گوشه اتاق با صدای بلند می نویسی. امروز بعد از ظهر ،این تو بودی که این آهنگ را برایم روی کامپیوتر ریختی و رفتی. فکر کردی خوابم. اما نمی دانستی تمام مدت داشتم از پشت سر نگاهت می کردم. از بس شکلات خورده ای تمام گونه ات شده بود یک تکه جوش. موهای صافت را از پشت سر دم اسبی کرده بودی. بی صدا آمدی و تمام ویروس های کامپیوترم را کشتی. چون فقط یک کلمه گفتم مردم از دست این کامپیوتر لعنتی. موقع رفتن پتو را از روی صورتم کنار زدی. نگاهم کردی. گفتی می شنوی مطمئنم دوست داری. من فکر کردم تو زیباترین دختر بیست و چهار ساله ای هستی که دوستش دارم. وقتی رفتی دویاره رنگ چشمهایت یادم رفت.  غروب که مامان یک بشقاب میوه ، یک لیوان آب عدس داغ برایم آورد ، از دلتنگی تو در اومدم. رنگ چشمها ی تو یادم اومد. اما باز آخر شب دلم برایت تنگ شده. اینبار صدایت یادم نیست. صدای تو مردانه قشنگی بود. بم. با بغضی همیشه. وقتی که شعر می خواندی ، کسی با تو در اتاقم گریه می کرد. last time I cried the.   

 تو تکه تکه ای. آوازی. صورتی. چشمی. مویی . دستی. یک لیوان آب گرم عدسی. تو قرار نگذاشته بودی  اینقدر زیاد و  کم باشی.

  

         من تمام تو را می خواهم. تکه هایت را بهم می چسبانم.جایی به ملاقات تو می آیم. نگو کجا. صدای نفس هایت می گوید کجا. بوی ماهی.

حتما به من می گویی آن دانه ای که در باغچه می کاری ، چه سبزی دارد. و من به تو می گویم بوته های گل کوکب زرشکی را طوری دور هم در حیاط بکار ، تا پناهگاه پرنده ای در تابستان از آفتاب شود. ما همدیگر را می بینیم. اما آنقدر وقت خواهیم داشت که فقط برای آمدن یک بهار برنامه ریزی کنیم....

لینک
۱۳۸٥/۱٢/٥ - ثا.بتی