درد اینست که او نمی داند   

 

من می دانم که ترک اش کرده ام ، اما اونمی داند که من را دیگر نخواهد دید.  با تاریکی هوا ، رسیدن به آخر شب ، یواش یواش از لای در خت ها بیرون می آید ، شاید.  از کوچه های تنگ می گذرد ، شاید.  گرسنه و تشنه ،  حتما. لاغر و قلاده ای کهنه  به گردن.  از تمام مسیرهایی که نمی دانم و فقط حدس می زنم  می گذرد. آرام و رام.  به آخر کوچه می رسد. به ویلای دو طبقه ای که من پشت اش به انتظار او پشت پنجره ننشسته ام ، پشت در دراز می کشد تا من سر برسم. بعد از این شاید و حتما.

شب اول ، من در آن خانه تازه وارد بودم. او فقط سگی  بود که عادت دارد  اتفاقی یا همیشه گی به آخر کوچه سر بزند. من منتظر  او بودن را  هنوز بلد نبودم و او مال من بودن را. اتفاقی دیدمش. اتفاقی برایش  غذا بردم و با همان صدای همیشگی رام کردنی ام  صدایش زدم.  اسمی که موقع اولین بار گفتن اش  نه برای من معنی داشت و نه برای او . اما برای بار دوم و چندم صدا زدنش ، آشنایی دور شد.   فردا شب ، از صبح اش شروع شد. از کنار گذاشتن هر چیزی  که فکر می کردم دوست دارد و با اشتها می خورد. برنج. استخوان. نان آغشته به آب گوشت.   شب اول فقط نان بود و اوآنقدر گرسنه که  تمام  تکه ها را بلعید.  شب دوم ضیافتی برپا بود.  اواز صبح همسفره ام شده بود. قاشقی برای من ، سهمی برای او.

شب دوم  ، تاریکی ، کوچه ، پنجره ، صدا ، نام ، من ، او ، با اولین شب  فرق داشت و داشتیم. می دانستیم  همدیگر را دوست داریم.  تنها نیستیم ته کوچه بن بست در روستای جنگلی  ترسناک.  او نگهبان من بود ، من فرشته ی او.  به کوچه که رسید  زودتر  به او  رسیدم. غذا خورد. برای رفتن این پا و آن پا می کرد.  نگذاشت به به او نزدیک شوم ، اما با فاصله کمی از من روی زمین نشست. تمام  شب صدایش در فاصله میان درختان کوچه و جنگل نزدیک می لولید. او نرفته بود.  فردا صبح پشت  در همچنان خوابیده بود.  معتادم شده بود ،  مطمئنا. من نشده بودم ، شاید . سیر نمی شدم چون نصف لقمه هایم مال او بود ، گرسنه نمی ماند چون من را پیدا کرده بود.

  صبحانه که خورد ، وعده غذایی غریب ،  گلوی فشرده شده اش زیر قلاده  را وارسی کردم.  معلوم بود کودک که بوده قلاده بسته شده . گردن باریک و زخمی.  نوازش اش کردم. پیشانی و پشت  و گوش. جاهایی از بدن  اش که غریب بود و زشت. خر خر می کرد و هوا را به کام ، با چشم بسته  می بلعید. از آسمان آمده بودم ته کوچه ای بن بست بالای راهی که به روستایی در دل جنگل ختم می شد.   روستای اتو. جاده فیروز کوه. شهرستان زیر آب. 

 مطمئن بودم  مسافرم ،  فط دو روز و نیم . او نمی دانست که من را دیگر نمی بیند، شاید.

دانستن اینکه یکی می داند  ترک می کند ودیگری نمی داند تنها می ماند ،  غم بزرگی است.  اما اینکه بدانم دستهایم ، نان ام ، صدایم بزودی از او دریغ می شود ، غمگین تر از اویی است که شب سوم می آید و نمی داند من برای همیشه و هیچوقت نیستم.

 من می دانم که نمی بینم اش و فراموشش می کنم ، او نمی داند نمی بیندم و منتظرم می ماند. آیا منتظر ماندن از جدایی درد ناک تر است ؟  مطمئنا. آیا رها شده گی  ته راهی که بوی عشق و نوازش گرفته  ، زخمی همیشه سر باز است ؟ شاید.

او قلاده داشت  ولی  تنها بود.  من بی قلاده  تنها بودم.  شاید من دومین  فقدان در زندگی او باشم.  اینکه فکر کنی می توانی برای بار دوم کسی را دوست داشته باشی ، دوستی ای که جای خالی  اولی را هم برایت پر کند  چقدر حقیقت است؟

 برگشته ام. جنگل ، جاده ، شب ، خانه ، صدا ، نان ،نام ،  من ، او  هستیم.  همه هستیم. اما  دنیا بعد ازاین سفر یک جای خالی بزرگ در سینه کوه ، میان درختان دارد.  خالی دوستی من و او.

 

لینک
۱۳٩٦/٥/۳ - ثا.بتی