سالمرگ پاییز   

  همه می گویند شهر من دیگر باران نخواهد داشت. برف قصه می شود و زمستان خاطره. درختها زودتر فهمیده اند تشنه گی تمام فردای آنهاست. رود خانه ها خشک می شوند و از رود  ها ، گور بلند و مارپیچ سنگلاخی در میان کوه و دره باقی می ماند. خاک من ، خاک من ، خاک غریب من ، خاک عزیز من ، دلتنگ ِ منتظرِ دلگیرِ زبان بسته ای که در سینه اش خشک می گرید. از همان وقتی که ترک اش کردند وآنها که ماندند نادیده اش گرفتند ، بغض کرد. آه کشید ، فریاد زد. خاک من دیگر نفس که می کشد ، گردبادی از غبار آسمان دلش را پر می کند.  خاک من ، زخم دارد. کلنگ و تیشه ، گلو له و کینه.  کاش می شد بر فرازش بایستم ، به آغوشش بگیرم و اینهمه اشکم را در مرداب های خشک و دریاچه های خون از نمک اش و درخت های بلند و پر ریشه ی بی برگش بریزم. 

خاک ِ من ، خاک من ، خاک من. 

لینک
۱۳٩٤/٦/۱۱ - ثا.بتی