مریم های بی مسیح   

  پنج تا هستند.  قصه با دو طوطی برزیلی آغاز شد. (+) دو تایی که تشخیص جنسیت شان از لحاظ ظاهری امکان پذیر نبود. روابط شان با هم خوب بود. دو هم خانه متمدن که همدیگر را به رسمیت می شناسند، اما ناز هم را نمی کشند.  بعدها برایشان میهمان آمد. میهمانانی که صاحب شان به سفر رفته بود و وقتی برگشت دل از پرنده هایش شسته بود. یک جفت مرغ عشق یتیم . مرغ عشق ماده از بس صاحبش گرسنه اش گذاشته بود ، ضعیف بود و مردنی. مُرد.  یک ماده  خریدم.  بعدترها، میهمان دیگری از روی درخت ، در یک شب سرد شکار شد.  مرغ عشق سوم ، آقای مرغ عشق بود.  حالا شده اند پنج تا.   فضای پاسیو محل امن زندگی شان شده. جزیره ای خوش آب و هوا ،  بهشت توریست های چند روزه و و زندان ساکنان محلی.  یک روزی که نمی دانم کدام روز، چرا آن روز ، ماده ها تصمیم گرفتند تخم گذاری کنند. پاسیو شد زایشگاه خیریه.  تخم ها یکی یکی اضافه می شد. شاید برای اینکه من سه جعبه سفید و محکم را در سه جای پاسیو به شکل لانه جاسازی کردم.  طوطی های برزیلی، هرو دو  وقتی تصمیم گرفتند روی تخم هایشان بخوابند ، مرغ عشق ماده هم با تاخیر متوجه شد او هم قادر است مادر شود.  از همان اول می شد فهمید با وجود عدم تعادل جمعیتی ، مادر شدنی در کار نیست.  اما چشم های سه ماده واقعی ، چیز دیگری می گفت. همین که از روی تخم ها بلند نمی شدند و جعبه ها را با پوشال های در دسترس و کاغذ روزنامه فرش می کردند ، نشان می داد مادر شدن ربط مستقیمی به جوجه در آمدن از تخم ندارد. مادر شدن یک تصمیم یک نفره است.  یک احساس ، که از وقتی رفتی گوشه ای نشستی، تسلیم شدی، تسلیم سرنوشتی  که جفتی در آن نیست ، و دوست دار تو  هیچوقت هم نخواهد آمد ، بدن ، تک و تنها تصمیم می گیرد پروسه مادر شدن را طی کند.  

  نرهای سرگردان . پرسه می زدند و برای هیچکس آواز می خواندند. طبیعت عوض شده بود. غریزه کج راهه می رفت.  خانم ها آنقدر روی تخم های پوک نشستند که پر های سینه شان ریخت. وابستگی شان به فضای تاریک و امن لانه ها ، به لانه قفس تراز پاسیو، آنقدر زیاد شد که فکر کردم سودای مادر شدن باعث مردن شان می شود.  صحنه را به هم زدم. لانه ها و تخم ها و پوشال ها را دور ریختم و فرمان دادم از فردا بخورید و بیاشامید و پرنده شوید.

     حالا در پاسیو مشکل اصلی ، توزیع عشق ، ارسال و دریافت پیام عاشقانه کماکان لاینحل باقی مانده. اینکه کدام  یک عاشق دیگری شود و کدام نوک از کدام لب تمنای بوسه کند و چه کسی پر های شانه و پیشانی دیگری را شانه کند.  مرغ عشق ماده و نر تکلیف شان روشن تر است.  به پیوندی اجباری  و باستانی تن داده اند. نه عکس گرفتن از آنها خلاقانه است و نه نگاه کردن به رابطه شان. آنها در طبیعت مکثرند.  آنها مثل زوج های چند سال زیر یک سقف زندگی کرده ،   هم دوست داشتن هایشان بو گرفته  هم بعید شده.  قصه ی بی ماجرا و اتفاق اند.  دیدن عاشقانه هایشان ،بلیط ارزانی است برای دیدن یک فیلم کلیشه. شعر های مشیری و رمان های  ر- اعتمادی.

     اما اتفاق اصلی میان دو ماده برزیلی با آن  یک نر عاشق است.  نر عاشق سراسیمه ، همان که از قفس پریده  و دوباره به قفس رسیده .  عشق او یک گره بزرگ دارد. پیچ در پیچ و با درد.   دقیقه و ساعت های زیادی  تلاش کرد تا به یکی از آن دو  خانم افاده ای تپل بفهماند ، در غیاب یک آقای برزیلی او می تواند نقشی بهتر از یک
جنتلمن  هم جنس  بازی کند ، ببوسدشان. 

   ساعت ها  بی توجه به آب و دانه یکی شان را زیر نظر گرفت  تا اجازه دهد به بیگاری اش کشیده شود.  آنقدر می خواند تا اجازه پیدا کند یک بوسه از منقار تیز و تند  خانم جایزه بگیرد. اما مرغکم نمی داند تا کی و کجا حوصله ی برزیلی تاب می آورد. او نمی داند یک آقای برزیلی چگونه عشق را شروع می کند و تمام. برای همین در کمین گاه اصرار برای یک بوسه بیشتر  انگشت هایش و بال اش و سینه اش  به دندان خانم خسته از عشق بازی گرفتار می شود.  پاهایش تقریبا بدون انگشت ، تبدیل به دو چوب دستی زیر بغل شده و  سینه اش  همیشه خونی .

  هنوز نفهمیده بدون عشق هم می شود زنده گی کرد.  او هنوز مزه تسلیم را  نچشیده. همان طعم بی بدیلی که می شود گوشه ی قفس نشست  و پاهای دفرمه را به بغل گرفت و سکوت کرد. هنوز یاد نگرفته کوتاه آمدن ، دست شستن ، رو برگرداندن ،  آماده صلح با جهان  بی عشق شدن چه طعمی دارد.

   دنیای 5 نفره. اجباری. دنیای فرد. دنیای یکی از زوج جدا افتاده.  دنیای نوازش و گاز. زخم و خون و پرسه.  من قادر نخواهم شد  پروردگاری عادل برای او و ماده های  در آرزوی مادر شدن باشم.  دنیای بر ساخته من  نقص دارد.   پر از آواز است و تمنای  دوست داشتن و دوست داشته شدن.  نمی توانم هم آزادشان کنم تا در اتاقی بی پنجره و سقف ، مجبور نباشند تسلیم شوند.   اما توانسته ام خدای خودم را به گوشه رینگ اتاق بکشانم. پاهایش را بجوم. زخمی اش کنم. با انگشت پاسیو را نشانش بدهم و از او بخواهم صورت واقعی خلقت اش را در پاسیوی من ببیند.


 
 

 

لینک
۱۳٩٤/٤/٢۱ - ثا.بتی