قبیله   

      خیابان ها سر جای خودشان می مانند(+). ممکن است ردیف مغازه ، خانه و مدسه های  اطراف با نقشه شهرداری  عقب نشینی کند یا بلند مرتبه شود. درختها آفت زده و خشک . علف و شمشادها انبوه و خانه ی امن موش ها .  ممکن است خاطره خیابان ازتصویر آخرین مرد گوش به فرمانی که (+)، دانشجوی  فرمان نابری را کشت پاک شود .  فراموش کند آمد و رفت دانشجو های آن سالها ی دور که موی بلندی  داشتند و شلوارهای پاچه گشاد و پیراهنی که دگمه هایش تا سینه باز می ماند. سالهایی که باد در موهای بلند دختر ها می پیچید و با گل های دامن شان بازی می کرد.  یادش برود یکی از آنها آنقدر نبوده،  که وقتی هم بود ، دیگر کسی او را نمی شناخت.  خیابان  که پیر شده ، اگر کنار آتش بنشیند و برای  آدمهای  امروز که دور تا دورش حلقه می زنند قصه بگوید ، حتما و  حتما از آن روز های شلوغ آرمان و آرمان و آرمان ، بحث و بحث و بحث ، شعار و شعار و شعار  تا صبح حرف می زند. 

16 آذر  کبوتر شده. مهاجر(+) مسافر است .کتاب است.  فرتوت است. راستگو است. ساکت است. زخمی است. بلند است. فرعی است. دست چپ است.  خشک است.  منتظر است.  مادر است.  16 آذر گریه می کند.

16 آذر چشم دارد.  سیاهی اش به کف پیاده رو چسبیده. گوش دارد.  انگشت دارد. شمردن بلد است. یک دو سه.  تک تک یا با هم قدم ها را حساب می کند. می دانم  چشم به راه نشسته  بودتا دوباره زیر پای  مردی که روزگاری می خواست زمین اش را آباد تر کند ، فرش  شود.   مردی که دهانش شعر می خواند و دست هایش مسئله حل می کرد.  16 آذری که گاهی نشسته،  قوز کرده  پاهایش را توی  شکمش جمع کرده. صورتش پیدا نیست که گریه می کند یا گریه کردن را از چشم هایش دریغ کرده.  16 آذر  رهگذر می خواست. صدای پاهایی که  با هم یکی از خسته گی می گفت و یکی از ناتوانی.  16 آذر یعقوب است که یوسف اش را ته چاه خواب می بیند. زخمی. دلگیر.

باید  تنهایی به ملاقاتش بروم.  با سه پا. سومی اش آهنی.  در کنار زخمی ترین جای پیاده رو ، رو به روی آتش تیر ماه بنشینم. ساعتها به درد دل هایش  گوش بدهم.  به روز هایش، به فراغ اش ، به چشم به راهی اش.

لینک
۱۳٩٤/٤/۱٥ - ثا.بتی