رستاخیز   

    آواز می شوم. خودم را گوش می دهم.  خودم را می خوانم. ورق می زنم. به قبل. تا ته ته آرشیو. ته ته دفتر. ته ته صندوقچه ی راز.  می پوشمَ ام . می گردمَ ام ،  دنبال خودمَی ،  که دوست داشتم. بیش از حد.  خودی که چشم به راه بودمی.  امیدوار.

 کجایم من ؟ کجا کجا کجا؟  کجایم من با این جمعیتی که از من نیست؟ کجا هستند تکه هایم؟ تکه های پاک شده از قلبم ، روحم ، سالهایم ، قصه های نوشته  و ننوشته ام.

 چرا گورستانم را بیل زده ای ؟  به فرمان کدام زلزله ، باد ، تلنگر  بیرون ریخته ام از خاک.  دستم ، چشم ام ، زبانم ، پایم ، عصرم ،  صبح ام ، اتاقم ، سایه ام ، بازی ام ، نوشته ام ، دوستم ،  کتابم ، دفترم ، انجیرم ، شال خوش رنگم ، دامن طرح دارم ،  ساعت پنج ام ، ...... شهر باستانی ام را صدای  دوباره  ی کدام کاشفی به کلنگ سپرده؟   

 نباید می کردم.  رستاخیز اینهمه مدفون در عمق جانم.  چرا پلی نیست میان صراط  زمین  و  عرش آسمانم.   من مانده ام و پرنده دوباره رفته است.  شهر ها به هم وصل  نمی شود. راه ها . بهشت و دوزخ ها. بین حیاط ها ، درختها ، بوته ها دیوار است.  باغچه ام را چرا بیل زدم؟ وقتی بهاری نیست ، با قحطی و درخت های کهنسال تشنه ام چه کنم؟  تو تو خود تو بگو من با اینهمه گم کردن چه کنم؟

 چرا ندانستم هیچ اتفاقی دوباه تکرار نمی شود. من دوباره به دیدار کاخ ها و موزه ها و پیچ راهرو تا اتاق خواب نخواهم رفت. من دیگر برف نخواهم دید و  فرودگاه و هندوانه خوردن زیر طاق خانه ای کنار آن پارک محلی.

قمار باز نبوده ام ، اما بی بی و شاه و ملکه ام را باخته ام.  

یک کارت برایم روی میز باقی بگذار. گذشته.  نگذار بازنده شوم.  بیندازمش توی آب. شیرین  شود. سر می کشم. می خواهم بخوابم. دنیای من در خواب بیدار می شود. می خواهم خوابت را  ببینم.  درست آنجایی که زحمت دیدنم را به خود نمی دهید. 

لینک
۱۳٩٤/٤/٤ - ثا.بتی