جمیله   

    امروز برای اولین بار چشمهایم را دیدم.  بیشتر نگاهش ، خیره ام کرد.  من مادر شده بودم. ناگهان.  توی کاسه این سرم ، زنی داشت با حسرت به  دختری که از رحم اش جدا شده و بعد  اتفاقی تمام امید و رنج ِ  همزمان اش شده را نگاه می کرد. مادری که شاد نیست که شاد کند. گریه هم نمی کند. آنقدر مغرور است که دنیای ظالم اش را به زانو در آورده.

     پیش تر ها فکر می کردم دست هایم جداگانه ، از انگشت تا آرنج عاشقند. پاهایم  صاحب عزا هایی درجه اول ، همواره ایستاده بر سردر آرامگاه ابدی عزیزی  ازدست رفته ، گردنم  بلندای سرو در جنگلی دور افتاده و موهایم زیبایی اسب. زبانم طوطی و سینه ام  کتابی در محاق ارشاد. انگشت هایم  ساز و کینه ام ساکت و در صلح.  همه را یک به یک شناسنامه دار کرده بودم و شهری شده بودم از اعضای یکدیگر که چون عضوی به درد آورد روز گار ، دگر عضو ها را نماندقرار.

      اما چشم هایم ؟؟؟؟؟!!!!!!!!  چشم هایم ؟ ندیده بودمشان.  کارگران روز مزدی بودند شاید که  در شهرم می گشتند و برای شهروندان پرت از هم افتاده  هویت می ساختند.  انگار چشم هایم خودشان را ندیده بودند. تا این حد دقیق و موشکافانه. همدلانه و آشنا یاب.   صورتم ، مادرم بود. 74 ساله. روی کاناپه دراز کشیده . منتظر  تا من از راه برسم. زنگ را بزنم و غرغر شروع شود که چرا باز سر راه خرید کرده ای . خرید ها را توی یخچال بگذارد و تا من آماده استراحت شوم  شیر را ولرم کند  در یک  سینی ، کنار ماست و سبزی و قاچ هندوانه و تخمه کدو  بگذارد  و بیاورد کنار تخت اتاق 5 ستاره ام  و خانه ی آرام را خنک تر کند تا من  بخوابم و بیدار شوم  و دوست داشتن را تا مغز استخوان  حس کنم  ، ملکه ای شوم در جوار مونس ترین خدم و حشم.

      من اگر زنده بمانم ، مادر ِخواهر ها و برادرم خواهم شد.  آنها در جستجوی گم شده ای ، حتما به ملاقاتم می آیند. بارها و بارها. من دارم خود خود عاشقم می شوم.  به سرعت جمیله می شوم.  آن زمان ،  نگاه من ، کمی ازدلتنگی  و دوری عزیزترین مادر دنیا  خواهد کاست. مادری که عاشق است ، سرو است ، بخشنده است ، مغرور است . کم حرف است. مادری که شاد نیست تا شاد کند.

لینک
۱۳٩٤/٢/۱٧ - ثا.بتی