ویشنو   

    از سفر آمده ام.  خانه ، شهر  حالا مساوی معنی تازه ای شده. زمین چرخیده.  با آن چرخیدم ، رفتم تا آن سر خاک. جایی که  خیلی خیلی  خدا داشت.  خداهایی که می خندید ، گُر می گرفت ، ساز می زد ، پستان داشت ،  به موهایش گل زده بود ، مشت می زد ، اخم می کرد ، می خوابید ، بال داشت ،  بالای بلندی رفته بود ، زیر حصیری قایم شده بود ، در مزرعه برنج  مترسک بود.

   من مداوم خدا می دیدم ، وقتی می خوردم ، گردش می رفتم ، خرید می کردم ، معبد را دور می زدم ، خسته می نشستم ، عکس می گرفتم ، از خیابان رد می شدم، پاسپورتم را مهر می کردند.

   خدا ها هر روز و هر لحظه کنار مردم ، وسط خیابان و پارک و هتل و اداره و رختخواب و سفره  نشسته بودند.  با باران می باریدند و با مرغ ماهیخوار و سوسمار و سنجاب و فیل و میمون و توریست  دست به شانه بودند.  از دست همشهری هایشان  که می فهمیدندشان هر روز سبد گل و شیرینی هدیه می گرفتند.

 جزیره زن داشت.  نه فقط زن. زن با گل و دامن و شادی و رهایی.

   من از سفر برگشته ام. از جزیره ای که بهشت بود و آن طرف ترش جزیره ای که بهشت سیمان و آهن و آسمان خراش و نور و ثروت بود.

حالا در خانه ام.   سفر خانه ام را دوست داشتنی تر کرده. خاک تشنه تهران را صمیمی تر و من را دلسوز درخت تر و یاکریم تر و باغچه تر.

  سفر من را نوشتنی تر خواهد کرد. وقتی خداهایی که دیدم را یک به یک به خدایی که در شهرم بر فراز آسمان ، بی خنده و گل و ساز و باران و زنانگی، تنها نشسته دست به دست بدهم.

لینک
۱۳٩٤/۱/٢۳ - ثا.بتی