روز چهاردهم   

    

        امروز به تمام آنهایی که دوستشان دارم ( کسانی که اسمم را گوشه ی خانه شان نوشته اند یا ننوشته اند و نجیب ترین کلمه هایشان را گاهی به نام من پایان داده اند ) ، نه می توانم گلی هدیه دهم ، نه آوازی بخوانم ، نه چای گرمی تعارف کنم.                                                 

       فقط می توانم کلمه ببافم. رج های سیاه روی زمینه ی سفید.دراز . بی آخر. مثل آن کوچه کودکی. اگر یکبار دیگر هفت ساله شوم ، دیگر هرگز آن کوچه خالی را با ردیف چنارهای مبهم  ، برای رسیدن به خانه انتخاب نمی کنم. از صدای پایتان بدم نمی آید و از چشمهایتان، وقتی به چیزی که دوست ندارم ، نگاه می کند.

                                                                                       

      یکبار دیگر می آیم. از همان کوچه. که خیلی در به خلوتش باز می شد. بازیگوش می شوم. خواب ساعت دو بعد از ظهرتان را از سر می پرانم. می برمتان به خلوت جاهایی که بوده ام.ساعتی از پارک که فقط آب است و درخت و نیمکت. به صفحه ای از قصه ام که کسی فقط با خودش حرف می زند . به تماشای حیاطی که با یک انجیر و خرمالو بهشت شده ، ....

 نمی توانم به شما گلی هدیه بدهم و نه آوازی و نه حتی ...

     می گویند این روز "دوست داشتن" است. من روشنی و تاریکی  امروز  و امشب را برای " بسیار دوست داشتن " گرامی می دارم."دوست داشتنی" که بعد از" بسیار " می آید در چشمهایش نفرتی عمیق گریه می کند.

     می خواهم کرسی اتاقم را گرم کنم . روی شعله آتش برنج تازه دم کنم.سماور کنار پنچره به مسابقه باران، آواز قل قل بخواند و اینطرف شیشه هم خیس شود . منتظر باشم با قصه ای برای گفتن . نه فقط " تو " ،   ایندفعه  "تو  -  ها  "در بزنید . به هیئت چیز هایی که دوستشان دارم. که بسیار دوستشان دارم. تکه ای لحاف و کمی برنج و چای داغ میهمانتان کنم. با کلمه، سبز ترین خاکی که دیده ام و شیرین ترین توتی که خورده ام و گرم ترین تنی که به آغوش کشیده ام را به خواب پشت چشمهایتان میهمان کنم. ساکت شویم تا صبح شود. موقع رفتن اصرار کنید که بمانید. یکی آواز بخواند، آن یکی نگهبان شود ، این یکی پنیر به سفره بیاورد ....و .....و کلاغ که آخراز همه بگوید :

" من که قار قار می کنم برات ، غروبا رو قشنگ می کنم برات بذارم برم ؟"

بگویم نه تو هم بمون.

دورم حلقه بزنید. هفت ساله شوم و پیرزن قصه مادر بزرگه.

گریه کنم، بپرسید چرا ؟ بگویم یکی از شما نیامده. آن که این زمستان نیست. گوش کنید آخر قصه ام را برای او می نویسم.

  

         "برایت گلی نمی خرم. کلمه ای هم نمی نویسم.که گل را می خوری ، با کلمه می خوابی. خیلی دورتر از تشنگیت ، ظرف آبی می گذارم و برگ های سبز کاهو. دستهایم را بجایت توک می زنم و چشمهایم را بجای عدس سیاه نگاهت ، خیره می شوم. بزرگترین استخرم را پر از آب گرم می کنم که برای آخرین بار با جفت سیاهت بازی کنی.آنقدرکه یخ پرهایت آب شود.  آنوقت می توانی خداحافظی کنی و برای همیشه گوشه آن پارک بمیری...."

 

لینک
۱۳۸٥/۱۱/٢٥ - ثا.بتی