دو   

                        (( سگ   ))

این روز ها ،

چوپان مهربان من

هر سه بار ، که گرگی تازه می گیرم

دست می کشد از نوازش دنبه ی گوسفند های فربه اش

مختصر زیر گوشم می گوید:

"ببخش ، نواله ات مزه استخوان نمی دهد "

دور می شود

تا بعد

خودش حلقه ی زنجیر گله اش شود

شبش کنارم از لالایی ترق ترق نان خشک زیر دندانم صبح شود

   

باز بمانم

من و

این دشت کم گرگ

شب بی ترس

نان بی توجه

اینهمه مهربانی بی رحم

  

                         ((  خالی   ))

                دوستت دارم

که فقط ” يك “ شب

 براي گم شدن در پانصد و شصت و سه  تار گيسوي ات كافي است

و تنت كه تب دارد ، سرد بهمنم ، کرسی تیر می کند

فصلي كه مي آيد ، دیگر کنارم نیستی

دوستت دارم

كه قدم هايم كوتاه مي كني ،  كوچه  را دراز

   

تو را هميشه و هميشه

كه حرفهايم ،  با تنت مي بري

تا دهانم خالي

چون بستري از بازي

 عشق

 پچ پچ

شمردن موهاي همیشه ريخته ات تا صبح ،  روی بالش

همه اين راه كه آمدم

تازه به آرنجت رسيدم

از بيراهه به زانو

تو حرف مي زدي  ، گم می شدم 

راه كه پيدا مي كردم

يادم كه نرفته !

حرف مي زدي

باز گم شوم

روي بلندي

دو بالش نرم خواب

سر  بر  دارم

صبح شود

باز شروع راه

باراني

از شانه ات

آن راه دراز تا زیر چتر خيس لب هايت

دوستت دارم كه قدم هايم  كوتاه مي كني  ،  راه  را دراز

   

دوستت دارم

در لحظه ای كه هيچكس دوستت ندارد ، دوستم ندارد

می سپارمت به ابد

به شعر

به آواز

به  اولین شب بی تو یی

 

لینک
۱۳۸٥/۱۱/۱۸ - ثا.بتی