قحطی دیروز   

  

    سر جایش نبود. گوشه ی شرقی چهار راه.  زیر پل.  ساختمان ، پنجره ، میز های پذیرایی داخلش،  گارسون های اتو کشیده ، سوپ جو، نان تنوری روی سبدی چوبی ، صابون خوشبوی سرویس بهداشتی ،  من ، دوست ، پنج شنبه های فراغت ، اضافه های کباب برای گربه های ولگرد ،  ... وجود نداشت. اتوبوس بسرعت از روی این نقشه ی به هم ریخته رد شد. گردن کشیدم. می خواستم ببینم پاکن شهر داری تا کجای  فیزیک خاطراتم را پاک کرده.  گردن تاب برداشت.  یادم نیامد خانه ، مغازه یا واحد های تجاری اضلاع دیگر چه بوده که حالا نیست.  هر چه بود  آن تقاطع دیگر هیچ اثری از روز های خوب من نداشت.

   همچنانکه این روز ها ، فصل زمستان، ژاکت های خوشرنگ کمد لباسم ، دوستان فراموش شده ام ، هیچکدام مثل گذشته وجود خارجی ندارند.

 اتفاقی افتاده.  نقشه ها عوض شده. راه ها تعریض شده اما به جایش  پیاده روها خلوت شده. با هم قدم زدن ها، غذا خوردن و به امید دیداری دیگر خداحافظی کردن .

آدمها با سرعت از کنار هم می گذرند. با بنزین گران و کشنده.  

ترجیح می دهم سرم را توی یقه ی لباسم پنهان کنم و با بضاعت کم روز ها و آدم های خوب زندگی ام سر کنم.

 

لینک
۱۳٩۱/۱٢/۱٤ - ثا.بتی