تفلون   

 

     هیچ انرژی خاصی برای نوشتن درباره او ندارم.  خیلی وقت است که او روحی بی صدا شده که در راهرو های رفت و آمد از کنار هم می گذریم و قرارمان اینست که اگر با هم سلام و علیکی هم نکردیم از هم دلگیر نباشیم.  این عادت تازه ی او نیست. وجه بارز شخصیتی اوست که دیر یا زود هر کسی در اولین دیدار یا در ادامه به آن آگاه می شود.

     بارها به وجه مشترک خودم با او فکر کرده ام. اقرار می کنم اشتراک دندان گیری پیدا نکردم الا اینکه ما جند سالی بنا به ضرورت ، میز های کارمان در جوار هم بوده. برای وقت کشی گهگاه درباره مسئله ای غیر از کار حرف زده ایم. او از روابط خانوادگی و من از سیاست و دلمشغولی آن روز هایم  قصه ، کتاب و سینما .

       از صورتش بلاهت می بارد و کندی رفتارش تا مدتها می تواند ذهن بیش فعالش را  پشت صورتی پر از مکث و بهت پنهان کند. کلمه هایش وقتی قرار است نشانه محبت و معاشرت باشد با ریتم کشدار و صدای آهسته است. اما دیده ام به وقت عصبانیت و حق طلبی قادر است تا چند برابر سرعت معمول کلمه بیرون بریزد و فریاد بزند.  هیچ تصویری از زمان عصبانیتش به خاطر ندارد برای همین در تعریف خود از خودش همیشه مظلومانه برایم می گوید : " تو که می دونی من چقدر آرومم."

      در وجودش ذکاوتی کم مایه با جاه طلبی پر رنگ همدست شده اند و مجالی که بواسطه دروغ و نقشه برای خودش مهیا می کند توانسته همیشه به حاشیه یا بدلی از هدفی که برای آن تلاش کرده برسد. فکر نکنم دقیقا بداند عشق چیست اما حتم دارم یکبار عاشق شده .   می دانست مردی را دوست دارد و آغاز این دوست داشتن پایانی غیر از ازواج برایش متصور نبود. مرد زمین تا آسمان با او فرق داشت.  مردی که او دوست داشت  باهوش بود و شعوری در حد کافی داشت. زیبا بود و ساکت.  از دور شبیه آهویی بود که در تله ذهن زن روزی هزار بار به دام می افتاد.  زن اما  توانسته بود با تکرار قصه هایی که برای دلگرمی ساخته بود این فاصله بعید را پر کند.  نشود را بشود کند.  مثل چندین باری که توانسته بود نون  شود را ب شود کند. من شنونده این قصه بودم اما نظری نمی دادم. مسئولیتی نداشتم که از راز های قصه پرده بردارم و واقعیت را نشان بدهم. مطمئن بودم که زن با قصه هایش خوشبخت تر است تا با واقعیت.  زمانه اما یار نبود. پسر  از حس او آگاه شد اما برایش مهم نبود.  خیلی مهم نبود.  بی آنکه عذاب وجدان داشته باشد مسیرش را می رفت. در مسیر دختر جایی نداشت.

    زن حالا دو بچه دارد.  از یک مرد پاکستانی که از بمب و طالبان فرار کرده و از راه اینترنت ترجیح داده با اینچنین زنی  اما در ایزان زندگی کند. خیلی چیز ها در زندگی زن تغییر کرده . اما یک چیز در او پایدار است. بلاهت.  به نظر می رسد او در رابطه،  حافظه ی همواره  قابل دسترس و بازیابی ندارد. یعنی همیشه ندارد. برای همین گاهی  آدم را که می بیند به یادش می آید که او را می شناسد و مدتی برای او از راز هایش گفته،  بنابر این می گوید سلام.  و اما من  درست فردای آن روز یا یک هفته بعد  در ملاقاتی دیگر از کنار این ادم بی سلام می گذرد و صدای گذشتن اش مثل روح هایی است که در سریال های ماه رمضان پخش می شود.

   حتی روبات هم در اجرای برنامه ی ارتباط ی اش با روباتی دیگر تا این حد دچار اختلال نمی شود.

     نمی دانم چه چیز در این موجود باعث می شود که برگردی و فکر کنی چرا یک آدم تا این حد نچسب و دل آزار است. بخشی از مغر او که ریاضی و کامپیوتر می خواند توانسته به زور و ضرب رشته ای در دانشگاه را تمام کند ولی آن قسمت هایی که مجموعا به رفتار های آدم شان انسانی می دهد بی ارتباط از هم و گسیخته و با پارازیت به کار خودش ادامه می دهد.

    می دانم می توانم و باید درباره اش بیشتر بنویسم.  چون شبیه کس دیگری نیست. یا در اقلیت گونه های آدمی است.   همین روز ها به اتاق اش می روم، کنارش می نشینم  و به چشمهایی که حتی حرکت اش در حدقه به همان کندی گردش کلمه در دهانش است چشم می دوزم.  

 

لینک
۱۳٩۱/٧/٢٢ - ثا.بتی