مهری ماه   

     عاشق روزهایی ام که بی کولر سرده. کمد لباس از پالتو شروع می شه تا  شال گردن. ژاکت کلاه دار و چتر دسته عصایی.  دلم لک زده  برای شومینه ی روشن و خیابون از برف دیشب باریده  سفید، ساکت، تعطیل.

     کلاغ و گندم و بخار حنجره.  سرویس اداره که دیر می آید و صدای زنجیر چرخ  لاستیک های فرسوده ی آقای راننده. شایعه های گرم  محل کار  در باب پرداختی های درشت نیمه دوم سال و بحث  سیاسی  پنج بر یک  موافقان و مخالفان سیاست روز.  زیر برگه مرخصی همکاران را امضا کردن و مشکل پیش آمده در سیستم روسای شعب  شهرستان را پیگیری کردن. پوتین پوشیدن  و سوپ جو و جایی تازه دم. مهر و آبان و آذز و دی و بهمن و اسفند. پتو و پنجره ی بسته و کلاه. مرور همیشه ی برف و دوست داشتن ها یی که تا این اندازه بلدم چگونه  آغازش کنم ، ادامه اش دهم و پایان.

     آخ که چقدر نوروزم زرد است و نارنجی. مزه ی گس ِ خرمالو.  دیشب نام قشنگی شنیدم  بر یک شاهزاده  در یک سریال در پیت ِ پر از  حسود ماهواره ای.  حسود از جنس زنانی که تمام زندگی شان  مثل رخت چرک نَشُسته برای تطهیر ، آویزان بند رخت یک مرد ( ی) می شوند و خاطراتشان روایت گفتن تو  تنها عشق منی  به صدمین مردی است که به حوالی زندگی  شان تنه زده.  زنان برده ای که خیالشان از آزادی و خاتونی تنها خزیدن در رختخواب مردی است  که دستاورد همخوابگی با ایشان  بیشتر از عشق و آرامش ماندگار ،  ترس و نفرت ابدی از زن ( همه زنانی ) است که در کسوت رقیب می بینند.

   کاش مادرم از جایی شنیده بود دختری که در طلوع اولین صبح اعتدال و صلح میان ماه و خورشید بدنیا می آید گزیده ترین نام برایش " مهری ماه" است.  گرچه نام اکنونم نیز مرا یک سر و گردن بالا تر  به گوشه ی آسمانی گره می زند که هیچ دستمال چرکی  قادر نخواهد بود بر عفت اش  لکی بیندازد. 

لینک
۱۳٩۱/٧/۱۱ - ثا.بتی