** ** * * *** برف ** * * *** * *   

    

    

  

       كاش اين هواي ابري به هواي برفي مي رسيد. می شدم بیستو چهار ساله . تو هم زنده. بارديف كاجهاي بريده ي كنار خيابان. شكل بستني قيفي. و زن سالخورده اي كه رختخواب خالي و سردش را رها كرده تا قدم هايش صبح زود روي برفهاي دست نخورده پارك،رد پاي آخرين زمستان عمرش روي سنگفرش به يادگارباشد. امتحان داشته باشم. به جاي درس ، همه اش ياد تو را به خاطر سپرده باشم. صندلي عقب ماشيني كه مرا به دانشگاه مي برد، پراز كتاب و جزوه باشد . من بجاي درس ، روياي آخرين روز كلاس با تو را دوره کنم.

        كاش ساعت هشت صبح بهمن همان سال بشود. از ماشين پياده شوم . آن سربالايي لیز تا دانشگاه را با احتياط با لا بروم . به هر ماشيني كه براي كمك كردنم ترمز كند بگويم :

” ممنون . مقصدم چند قدم جلوتره. “

       با دل آشوبه قبل امتحان خوش باشم. بخواهم پاورچین پاورچین قدم بردارم. خيابان فرعي را بالابيايم. سر هر تقاطع سرم را به راست و چپ بچرخانم. شايد تو امروز بخواهي پياده از كوچه پس كوچه دانشگاه بيايي. به در بزرگ ورودي برسم . كارت شناسايي نشان بدهم. داخل اولين راهرو ورودي بشوم.  خودم را در كريدور، گرما و همهمه بچه ها پيدا كنم. دانشجوهاي ترم پايين تر، با صداي بلند درس بخوانند . فكر كنند، آن روز مشكل ترين امتحان زندگيشان را دارند. از ميان آنها بگذرم.جلوي اتاق تو. درش نيمه باز باشد . بشنوم صداي کسی ، مي گويد :  

 ” اصلا دوست نداره قبل از امتحان فینال کسی به اتاقش بره. خیلی بد قلق می شه.

     با وجود شعر و قصه هايت در كيفم ديگر احتياجي به تماشا كردنت نباشد. معجزه ، تكرار كامل آن روز باشد . بروم تا كنار در بزرگ رو به حیاط . پر برف. شانه ام را به چهار چوبش تكيه بدهم . توي سرم خيال گنگي بچرخد . تا وقتي دستی از پشت سر ،روي چشمهايم قلاب شود . صداي مينا و نيلوفر توي گوشم بپيچد  :

 ” بد جنس . ببين خودش را چطوري قايم كرده ، كسي ازش سوال نكنه. “

    آنها سوال كنند و باز سوال . ندانم اينهمه جواب از كجاي مغزم ، قلبم به زبانم مي آيد.

     ده دقيقه به امتحان مانده باشد. دوباره برف بگیرد. درشت. اعلام کنند امتحان ساعت نه ، سالن نوزده. سالن نوزده آن طرف حیاط،  بعد از ردیف کاجها و آن سربالایی پر برف باشد. همان  سالني كه آنقدر بالاي بلندي بود كه وقتي پشت پنجره هايش مي ايستادي همه جاديده مي شد.  هنوز كنار چهار چوب در ايستاده باشم. کسی پيدا شود. از او بخواهم با هم برویم. مينا و نيلوفر رفته باشند . فقط مستخدم زبان نفهم  آن دور و اطراف باشد . بخواهم تا دیر نشده در راهروي اضطراري تا سالن نوزده را باز کند. با لـهجه ترکی بگوید: 

” به دستور رئيس باز كردن در آن راهرو تا آخر امتحانات ممنوعه. “

     درمانده ، فکر ليز خوردن ، دست و پای شکسته . تکان نخورم. تو با دستهاي پر از ورق سوال از اتاقت بيرون بيايي . مثل هميشه خودت سوالات را به سالن امتحان ببري . پشتم به تو باشد . تو باز هم كلاغ خودت را در زمينه برف از هر طرف بشناسي. صداي سلام آهسته ات توي گوشم بپيچد. جمله بعد كه مي گويي  :   

  ” خانم ثابتي. امروز ، کی امتحان داره . من یا تو ؟ “ 

مستخدم نق بزند. مدام بگوید جا ماندنم از امتحان به او ربطی ندارد.

  

  

      كاش اين هواي ابري به هواي برفي مي رسيد.بیست و چهار ساله مي شدم ، تو هم زنده.  امتحان داشته باشم . به جاي درس ، صداي  تورا صد بار دوره  كنم.  نپرسيده بداني براي چي سر جايم ميخكوب شده ام. سر مستخدم داد بزني وظيفه داشته حياط را پارو كند. غر بزند اين كار غير ممكن است .چون برف قطع نشده. پارو را ازدست مستخدم بگيري .از چهارچوب در ،درست ازجلوي پاي من  تا در سالن نوزده را به اندازه يك جاي پا ،  پارو كني. به سالن برسي .برگردي .در چهار چوب در ورودی سالن منتظر بايستي .  سر جايم ميخكوب  شوم . مستخدم دهانش باز بماند ، جواب رئيس دانشكده را چطور بدهد كه تنبلي اش باعث شده ، يك استاد حياط  را پارو كند. از آنطرف جاده  داد بزنی: 

  ” خانم ثابتي. اين هم راه رسيدن به من . ديگه از چه مي ترسي؟ “

   مینا و نیلوفر از پنجره سالن نوزده تا نيم تنه آويزان باشند. معنی حرف تو را بفهمند . بخندند.  خجالت نکشی. دليلي براي ترسیدنم نباشد. فکر نکنم رد پاي كوچك من براي جا ماندن در آن جاده بزرگ ، بيش از اندازه حقير است.

     در سالن امتحان نشسته باشم . جواب هیچ سوال نوشته شود. برف ببارد. هنوز. روی صفحه سفید .از كنارم رد شوي. بارها. بی صدا.سرت را روی ورقه ی جلویم ، خم کنی.یواش بپرسی :

  ” خسته اي؟ ديشب چند ساعت خوابيدی؟ هر طور دوست داري جواب بده. اهميتي نداره. 

      صدایتبیدارم کند.انگار تمام ساعتهای دیروزم را خوابيده باشم. امتحان نقاشي نباشد. اما نياز داشته باشم كه جلوی سوال هايت نقاشي كنم. كلمه . خط .   قلم و دست من-   بخاطر تو - تن سفيد كاغذ را با نوشتن سياه كند  .    مثل پارو و دست تو –  كه بخاطر من -  تن سفيد حیاط  را با روبيدن سياه كرد . 

      

   

    كاش اين هواي ابري ، هواي برفي مي شد. كاج هاکشیده تا آسمان .تو پير ، اما زنده . من سالخورده . مي توانستم رختخواب خالی وسرد را رها کنم.  قدم هايم اين عصر روي برفهاي دست نخورده  پارك ،  آخرين رد پاي زمستان دلخواه  زندگيم روي سنگفرش مي شد. امتحان داشتم. سالن نوزده، بالاي آن خیابان سر بالا.  نپرسيده  از زير كاجي كه زير آن خوابيده اي تا اتاقم را پارو می کردم.  اين بار من صدايت مي كردم تا از اين جاده خالي بيايي براي تكرار يك روز زندگي. براي پارو كردن اينهمه برف از روي تن سياه كلمه هايی كه زير آن خوابيده  ، براي خواندن همه جوابهايي كه بي سوال تو مانده.

.....

 پاروي گنگ من 

 همه برفي كه باريد پشت پلك این سایه  

ليز ليز له له اش مي ماند 

 تا خواب که آفتاب  ،روبيدم 

  با آن زبان كه نمي زدي ، روبیدم  

 تا شب آن كوتاه   

 کوچك يك رد پا روي سي و آخرين برفم 

 آنقدر نيست،  كه هيچ زنبوري ....

با آن بيگانه که می زدی

 بي آنكه بدانم كجايش گوشت     

 صدا ... صدا...  بي آن دو حرف    

 باريد باريد برفي كه گذشته بود....

 پاروي گنگ من.كاش برف همچنان ببارد ، هميشه عصر باشدو انتهاي اين جاده تو .

   **   ** *   ***   *    **   * ** *  **  

  **     ****   *    * * *   **   **    * *

لینک
۱۳۸٥/۱۱/۸ - ثا.بتی