شب عاشقی   

   

     جوراب آبی ام را در آوردم.  یعنی درش آورد.  بریده اش را برعکس انداخت توی سطل آشغال. روی صد تا جوراب آبی و سفید و سبز  مزاحم دیگر. مردی که جوراب را  بیرون کشید همانی بود که آن شب به پایم کرد.  بابت این کار پول گرفت.  کمتر از وقتی که جوراب را  با دست خیس به پایم  پیچید. یواشکی بگویم من هم قادرم بخشی از این پول را از صندوقی پس بگیرم.  دلم برای جورابم تنگ نمی شود.  دوست نبود . گرچه دشمن هم نبود.  یک ماه شب و روز مار شده بود چمپاتمه دور تن شاهد صدا و سکوتم.  جوراب آبی توانست  آب ، خیابان ، صبح زود ، حیاط ، کار ، آشپزخانه ، پله  و کل شهریور نود و یک را از من بگیرد. ته مردادم را به آخر شهریور درز بگیرد.  این وسط یک خواب بزرگ وجود داشت و یک تن ِ کرخت ِ دردناک.  دوست اش نداشتم  که یک لنگه بود. که سه کیلو بود و سفت. ورم  بود و آتش گرفتن.  دوستش نداشتم که پر از فکر های بد بود و فکر روز های تا امروز نیامده.  چراغ خاموش اتاقی از بیرونش صدای زوزه.  لولوی دروغ تنبیه گناه نکرده از جیغ ناظمی که تا ابد اگر می خواست می توانست بگوید بتَمرگ.

   خوب است که حالا نیست. درباره اش وقتی می نویسم که دور شده. پرت شده. آشغال شده.  "دوستش ندارم" اش ماضی شده. مرد بار آخر ماما شد. وقتی  که درش آورد لابلایش یک نوزاد خوابیده بود.   اما بی سر. بی چشم. بی دست. بی ناف. بی قلب. بی گوش.  بی  بی بی بی .   نوزادی کامل الخلقه با یک پا وصل به باقی تن ِ من. بویش کرده ام. کردم و می کنم. تا ابد.  و شیرش می دهم.  می خواهم شب ها کنارم  بخوابد. سبک ، بی درد.  با پتویی نازک که سرما نخورد. می گذارمش کنار خواهر ش.  سمت چپ خواهر دوست داشتنی اش.   نگاهش می کنم. با احتیاط تاتی تاتی راه رفتن یادش بدهم.  یادش می آورم بلند شدن از زمین و صندلی باید چطور باشد.  مواظبش هستم که زمین نخورد.  ناخن هایش راکوتاه می کنم و لاک  می زنم . می گذارمش توی آب گرم. می برمش استخر عمیق و شیرجه.  ماهی اش  می کنم تا پرواز. 

 برایش خیلی نقشه دارم.  بزرگش می کنم و اجازه می دهم رانندگی یاد بگیرد تا سانس های آخر تئاتر شهر را تنهایی برود و برگردد. اول ماه  مهر که می آید را دوست دارم و اتاقم را. همین مبل نارنجی و کوسن سبز.  می توانم بی جوراب آبی خم اش کنم و راست . روی پوست حساس و شکننده اش روغن زیتون بمالم و توی حمام لابلای انگشت هایش را صابون معطر بزنم.

  می توانم  از انگشت تا ساق برهنه اش کنم و سیر تماشایش کنم و در حالی که برای ساعت 8 صبح فردا برای صرف صبحانه با هم قرار ملاقات گذاشته ایم به خواب بروم.   فردا موقع خوردن شیر و کره بگذارمش روی یک صندلی اضافه و تا می توانم باز نگاهش کنم.  بعد ببرم اش هوا خوری. آفتاب خوری. پاییز بینی. خرمالو چینی. دروغکی قول سفری  نزدیک به او بدهم.  همزمان قول راست  دیگری را هم به او بدهم.  اینکه بزودی این شیء  که در غیاب او تکیه گاهم شده را به کناری پرت کنم و تنها ی تنها بازبا کمک او از بهار تا طالقانی را 45 دقیقه ای بدویم.  از کنار پارک هنرمندان و گربه های گرسنه. معشوق من باورم می کند و از خجالت سرخ می شود وقتی بالایش می آورم تا روبروی صورت خیسم و لب هایم را می گذارم روی انگشت کوچک  نازدُردانه اش که از مسئولانه ترین زخم دنیا تَرک برداشته.

لینک
۱۳٩۱/٦/۳۱ - ثا.بتی