دلم می خواهد   

  

     بعضی نوشتن ها آروغ بعد از شکم سیری است. صدایش مخاطب را خبر می کند که نویسنده اش تازه از سر سفره ی پر خوری بلند شده.  یا آن دیگری که هوای خلسه و آسایش بعد یک همخوابگی روبراه دارد. کلمه ها  لابلای پچ پچه ها و نفس ها هوس انگیز و رشک برانگیز به خواب رفته تا خواننده اش را دو چشم راز دار کند شاهد آن غوغای بی صدا.

   دیگری که می نویسد تا بگوید بدبختی هایش حتی از خوشبختی خیلی ها رنگی تر است و دقیقه های غربت اش در کافه  و خیابان و دانشگاه و اتاق مشترک با همخانه های نا همزبان به هزار سال زندگی در وطن می ارزد.

  و آن یکی که آهنگی گذاشته بود روی کلمه هایی که ذاتا نه عشق داشت و نه درد. مثل زنبوری که در همجواری آب و شکر موسیقی ، عسل دروغ به بساط می چید و موم چسبناک وجودش به هر خریداری که از آن حوالی می گذشت سریش می شد. سرا نجامش به فرمانی مقرر شد نوشتن در سکوتی که متن های بی طبل را شبیه قصه های همیشه بر سر دو راهی کرده.  سرگردانی میان مردن و زندگی ، عشق و حسرت ،  انتقام و صلح ، شفا و مرض ، پاکدامنی و هرجایی ، دینداری و لادینی ، محبت و نفرت  ، دوستی و دشمنی .... . نویسنده اش حالا شده سگی  کمین کرده در زیر در گشوده در پایین هر پست تا بو بکشد و در مقابل هر رهگذر نا آشنایی پارس کند و برای آشنایان دم بجنباند و غریبه ای هم که نباشد باز دنبال شب باشد  تا سیاهی و تباهی  کابوس های نا خو آگاهش را به سایه ای موهوم در بیرون از خودش  نسبت دهد.

  و آن قدیمی تری که از شاعری خواندمش  تا اکنون که فیلسوف است و  خوب بلد است در هذیان های  چند وجهی اش وهمی از جهان بسازد تا پای مگس های تحلیل گر به  خانه اش باز شود و وقتی خوب به تله معنی رسیدند  نه از تاک نشان بماند و نه از عنکبوت.

     یکی ، یکی ، یکی که نوشتن ش زنبیل دارد و چراغ گاز و مادر شوهر و فحش و ذلت و غیبت. هزار زن در حرمسرای باجی خانه وبلاگش دور بانوی همیشه غر غر می چرخند و تنفر به زور قورت داده در زندگی شان را در کامنت دانی این عروس به صورت هر شخصیت همیشه غایب تف می کنند تا انتهای هر پست با رستگاری نویسنده و حواریون به خوبی و خوشی پایان یابد.

   و این بزرگتر و دوست داشتنی تر نویسنده ای که خیلی وقت است می پسندم اش اما نمی بخشم اش که همیشه کاری می کند تا تو بعد از خواندن نوشته اش به سر وقت موضوع برسی و تنها نصیب تو از تجربه ی جهانی که او ساخته  ته مزه ی بهت و حیرت و لذت  همان  "آنی" باشد که اگر او نساخته بودَدَش  ، اصلا  نبودَدَش.

   یکی هم که جدیدا این مردی است که نوشته اش لال است و با اشاره دستی در هوا  علامت می نویسد برای کسی که از پشت و دور می خواندََش. لکنت در هراس از دو گوش تیزی که روبرویش او را به هر کلام و حس و رنج می پاید.  او یک نفر است که می نویسد.  اما من  همیشه دونفر را همزمان در دام یک متن می خوانم. صید - دام- صیاد.

   و آن یکی  یکی ها ، خیلی های مثل هم ، پشت سر هم که چند سالی کنسروی  کنار یا از روی دست هم زندگی کرده اند، وقت گذرانده اند، دور دنیا چرخیده اند،  با هم و در غیاب هم و یا به هم خندیده اند . دست آخر روشنفکر شده اند و خوشتیپ و  بی آنکه دلیل کافی داشته باشند عاصی.  حالا هم دارند سوراخ های اسفنجی  اوقاتشان را با ورق های کتابهایی با نام خودشان در پیشخوان کتابفروشی ها پر می کنند. 

 این روز ها بیشتر از همه این یکی را می خوانم که ادعا دارد پله آخر بام جهان نشسته از شهری که یک دور چرخاندن تسبیح  به آسمان که برود خداوند هزار حوری دست اول برایت در گنجه پیشکش می کند. این یکی رستگار است و اصلا گناه ندارد و موافق همه جوره ی اوضاع دور بر است و معتقد است دزد و کافر فقط در آنطرف خط کشی مرز های میهن وجود خارجی دارد. برای پول نمی نویسد. البته خدا کند. اما سرباز است و تیغه ی خوش دست کلمه های نرم اش دارد از حریم کسانی که به هورا و آرامش نیاز مبرمی دارندتا رمز گاو های صندوق را با خیال راحت به سمت باز شدن بچر خانند. این یکی ، این یکی  در زیر نوشته اش به صد تا و بلکه هم بیشتر نظر جور واجور تکثیر می شود.  شبیه نامعماری شهری تو سری خورده در حال دهن کجی به  قانون و نقشه ی شهر سازی. دیاری که بی مهابا خانه می زاید و کو چه و خیابان . یکی پنجره اش در حیاط دیگری و یکی حریم اش متجاز به ملک دیگری. خلاصه خر تو خری است.  عالمی دارد در بالماسکه رستگاران شرکت کردن و گهگاه به پشت نقاب سرک کشیدن.

   همه شان را خوانده ام. خیلی بیشتر از اینی که نوشتم.  تمام متن هایی که نوشتن ام را بی مورد کردند.  کوچک و کند و لا ابالی.  خط هایی که ارزش به خاطر سپردن نداشتند. جز چند تایی که اینجا ننوشتم.  

دلم می خواهد متنی بخوانم که خود خود لحظه باشد. افعال حال. بی فاعل و مفعول و حرف اضافه ی قطعی.  خودِ خودِ شلیک باشد. نه ساعت عزم یا موعد مردن.

دلم باز هم نوشتن یک خط در میان می خواهد. همنوایی مولف و مخاطب در رسیدن به درد و لذت.

دلم میخواهد قصه ای بنویسم که آی با کُلایش را من بنویسم و خ ِ کشیده اش را تو . این وسط چشم و گوش سوم شخص آماده شود تا حنجره اش را برای زخم کشیدن آخ مهیا کند.

لینک
۱۳٩۱/٦/٢٦ - ثا.بتی