باغچه   

     بگذار فکر کنم وقت زیادی ندارم. برای آخرین بار نگاهش کنم و این آهسته به خواب رفتن اش را مثل خمیازه ی بیدار شدن اش دوست بدارم. که همیشه داشته ام. شهریورش را  اسفند تر کنم. آفتابی ملایم ، بادی به اندازه. آسمان اش را نه خنده روشن کودک  سالی ، زهر خند تلخ پر آرامش، از گوشه ی لب میانسالی  کنم. بنویسم مهم نیست خیلی ها تو را نشناخته دوست بدارند. مهم این است که یک نفر تو را بشناسد و تا ابد عاشق ات بماند.  می خواهم تنم را خسته کنم. اما نه از خانه تکانی و شستن شیشه و دیوار.  بوی شیرینی و عید. می خواهم  از نشستن و خیره نگاه کردن به انجیری که با برگ های جو انمرگ  همچنان سبز ، سینی قهوه و کافور تعارفم می کند.

     دلم می خواهد این بار با باغچه به خواب بروم. خشک و بی شاخه.  با دستی که با هشیاری انگشت در خاک گره کرده.  آرزو دارم این مهر که می آید تا  رسیدن فروردین اش طول بکشد.  خیلی بیشتر از یک عمر. خوابی طولانی ، سرد ، ساکت . 

 

لینک
۱۳٩۱/٦/۸ - ثا.بتی