Bittersweet memories   

   

       همیشه چمدان سفر سنگین نیست. بعد کندوان مه و کندو های عسل دستفرش ها شیرین. همیشه دریای مقصد آبی نیست و ویلای اجاره ای پر از بوی خزه.

اینکه بخواهم این سفر اواسط آبان 84 شود و هوایش بارانی و شهرش چابکسر و مسیرش نمناک و پله های آپارتمانش طبقه سوم و پنجره اتاقش رو به دریا و جنگل از هر طرف و تمام ثانیه هایش از یاد پر ، که نمی شود.

    این سفری که نه سوالی دلگیری در جیب دارد و نه جواب مهربانی از تو روی کاغذ که هی بنشینم لبه ی آن حوض خلوت و غروب شهرک و صد بار بخوانمش و باز هم بخواهم از سر بخوانمش تا هنوز که هنوز است یادم نرود مسافرم.

    کاش نوشته هایم را اسم گذاشته بودم  به حرفی ،عبارتی ، رمزی تا فقط به شماره ای دور گردن آویزان نکرده بودمشان به کنج اسیری تا هر وقت دلم تنگ شد صدایشان کنم و جوابی بشنوم.  کاش غم و شادی همزمان موقع نوشتن   part22 دوباره تکرار می شد و در پوست خودم نمی گنجیدم و نقشه ی این سفر  ، رفتن ، راه ، ماندن ، برگشتن ، سنگ ریزه سوغات در جیب ، همه از حضور همراهی پر می شد که نبودنش این همه سال عین بودنش شده. 

ویتنی هیستون گوش می دهم و اسمش را می گذارم Au-Rm-W24.

لینک
۱۳٩۱/٥/٢۸ - ثا.بتی