خرید جهادی   

 

     "خریدن"  فعل مورد علاقه من است. حتی بی توجه به  مفعول، قید ، صفت ، حرف اضافه.  فارغ از چهار دبلیو why  - where- which- who در آغازش و علامت سولی در پایانش.   خریدن برای دیگری را بیش تر دوست دارم.  به اندازه خریدن  سبزیجات و قارچ و پنیر خامه برای خودم.  از همه اینها بیشتر خریدن لباس را دوست دارم.

    سرتاسر مسیر را  با حواس جمع پیاده رفتن.  چشم را بهانه نگاه کردن به ویترین ها خیره کردن، پا را به خسته گی هدفی عزیز خسته کردن ، زبان را کم حرف و فقط به اندازه قیمت پرسیدن و تخفیف گرفتن در دهان چرخاندن ، گوش را برای شنیدن صدای همهمه ی شادی بازار تیز کردن  و تمام لذت لمس را به نوک انگشت سپردن  هنگام  وارسی نرمی و زمختی بلوزی که می خواهد آن "تن" عزیز را بغل کند.

     دوست دارم آرامش  لحظه ی سنگینی  ساک  روی زانو در حال برگشت به خانه ، سر را اریپ به شیشه ی مات  ماشین تکیه دادن و تجسم طرح  اندام دوست داشتنی کسی را کردن  که قرار است  این راه راه های درخشان دو ایکس لارج  یا آن خاکستری حریر ساده ، نقش های درهم  کار شده روی یقه یا سر آستین ، نرمی کامواهای پشمی ظریف بافته دخترانه ، رگه های ابریشم نقره در تار و پود دامن  تافته ، زیر پیراهن گرم و کشباف مکمل پالتوی قهوه ای زمستان ، شلوارک  راحت خانه و  شال گردن سورمه ای  عاشقانه را  بپوشد و چشم هایش برق بزند و ممنون بگوید کشدار.

     خرید کردن را باید هی خرید کرد تا تمام نشود. تا به سرنوشت تی شرت گوجه ای رنگ با خطوط  محو ِافقی آبی ، زرد و سبز زیتونی در خلال آن دچار نشود  که در یک خداحافظی نا غافل  عصری تابستانی ، در حاشیه خیابانی  شلوغ ، در میان بوق های ممتد تاکسی ها و جریان خونی دویده در بازوان دودست به هم قفل شده ، در سکوت برق نگاهی هایی مملو از تمنا و تشکر گم نشود.

    خرید کردن را دوست دارم.  کیسه کیسه ، مشت مشت. گندم گندم . به اندازه ی تمام زمستان هایی که برای گنجشک های گرسنه خریده ام ، روی دوش آورده ام و به حیاط خانه ام حیاتی ابدی بخشیده ام.

لینک
۱۳٩۱/٥/۱۸ - ثا.بتی