"بله رسم روزگار چنین است"   

    یه روزایی هس که دلت نمی خواد فرداش بشه تا بخوای بری سر کار. همون روزایی که جمعه اس. ساعت9  تازه تن رو  می شه کش داد ، چشم رو به سمت آفتاب ملایم تابیده از پنجره رو به حیاط باز کزد،  رفت طبقه بالا ،  سر میز صبحونه آماده ی چیده شده به دست مادر.  چای تازه دم و نان و پنیر و کره و عسل محلی اردبیل . تو دلت بگی عجب این استان آخری پر برکت بود.  دشت و باران و گاو و سرعین و  سبلان اونقدر عالی که تونست خسته گی  کار و  دلتنگی از دست همکار ،  دو ماه ماموریت مداوم  را با خودش بشوره و ببره.

    همون  روزی که جمعه اس.  می شه از ساعت یازده  تا 2 بعد از ظهرش تو استخر ماهی شد و موقع برگشتن به خونه انگور خرید و آلوی درشت سیاه. بعد هم که به خونه رسید  دو تا سیخ چیگر نیم پز و یک پیاله ماست خیار منتظر باشه که تا ته بخوریش و بری طبقه پایین و تو همون تختواب نامرتب مونده از صبح  لم بدی و جلوی تی وی  چُرت بزنی و خبرا و فیلم ها و تحلیل های چِرت ببینی. 

     یه روزایی هست مثل امروز که خوب  گذشته و حالا به شب اش  رسیده ونمی خواهی فردا بشه. دوست داری همینطور کش بیاد و تو تا هر وقت که دلت می خواد تو آرشیو  ماه آگوست سال 2010 وبلاگ "سیبستان"  چرخ بزنی و از این لینک به اون لینک بری تا دست آخر در یکی از وبلاگ ها برسی به این جمله:

مدیون کورت ونه گات هستم.
مدیون آن قسمتی از سلاخ خانه شماره 5 که از زبان ترالفامادوری ها می گفت که در هنگام برخورد با مرگ می گفتند "بله رسم روزگار چنین است."
و می گفتند که کسی که از دنیا رفته، فقط در آن موقعیت خاص از فضا-زمان، شرایط نامناسبی دارد و در زمانهایی قبل از آن در حال خوشتری بوده است.
مدیون اینکه از ترالفامادوری ها یادگرفتم که در چنین شرایطی نگاهم را برگردانم به آن تکه هایی از فضا-زمان که دوران خوشتری بود."



 

لینک
۱۳٩۱/٤/۱٦ - ثا.بتی