خودم و نا خودم   

خودم هستم. خانم ثابتی. امروز خانه بودم. و فردا هم. دکتر گفت  کار تعطیل. استراحت با حقوق و مزایای مکفی. حقیقت قشنگی است . بلکه عالی. از صد تا خیال هم  بهتر.  اینطور نیست دوستان؟ ( نکته خوبی گفتم برای کسانی که می خواهند فقط  بعد از خواندن سه خط از نوشته ام  کامنت بگذارند.  تا آخر متن را هم ظاهر بیشتر کسانی می خوانند که همیشه از ذهنیات من در رنجند.) سرفه های بدی می کنم. سرم درد می کند. به پیشانی ام دستمالی بسته ام. محکم. تب ندارم. اما اتاقم بیش از حد گرم است. نمی دانم چرا. دیشب تلویزیونم سوخت.الکی. مثل خودم که گاهی بی جهت می سوزم.  سوختنش برای بار دوم در این ماه است. مهم نیست. این روز ها به بیرون از خودم احتیاجی ندارم. کسی دارد از پشت صفحه مانیتورم می خواند. صفحه سفید بود. بزودی خط خطی می شود. آن چه را که نوشته ام را حتی سه بار هم نمی خوانم ( قابل توجه کسانی که من را به سهل انگاری و نوشتنم را به رنگرزی شبیه می کنند ) چون اگر بخوانم، اگر زیاد مکث کنم،آنوقت همه اش یکدفعه  پاک می شود. سفید سفید.  مثل آنوقت ها که برای کسی نمی نوشتم. می ماند یک آواز . از پشت صفحه .  آهنگ از وبلاگ یکی از شماست. شمایی که عادتم شده  صدایتان کنم   « دوست عزیز ».

  حرفهای شما را خواندم. نام تان ،بی نامی تان ، نشان تان ،بی نشانی تان. دعوایتان. آشتی تان. نمی توانم گریه کنم.  حتی بخندم. سر فه ام می گیرد. سرم تیر می کشد. فقط می توانم مات زده باشم. آیا اجازه دارم بگویم جای کسی میان شما خالی شده. بسیار خالی. می گردم . نیست.برایم نمی نویسد . می خواهد بگوید تو هم ننویس.

سرم درد می کند . و اتاقم بدون آفتاب و بخاری گرم است.

 سالها قبل مرغی داشتم. از وقتی یک روزه بود مال من شد. در یک بازی بچگانه برنده شدم. جایزه ام بود. تا وقتی مرد. او نمی دانست مرغ است.  پیش من هرگز نفهمید پرنده است. تمام مدت کنارم بود یا به من  فکر می کرد. نان و پنیر و تخمه می خورد. با کمی چایی تازه دم. آخری ها قند هم می خورد و بخاطر همان مرد. هرگز نفهمید می تواند ، همجنس خودش ،  پرنده دیگری دوست داشته باشد.

 

فکر می کنید قصه می بافم. فکر می کنید می خواهم این چند خط هذیان نقد شود. چرا باور نمی کنید  وقتی می نویسم برای خواندن نیست. گرچه بعد  از آن می شود « چند خط برای خواندن ».

چرا نمی فهمید ، من یادم رفته هرگز نمی توانم کسی از جنس خودم ، پرنده ای دیگر را دوست داشته باشم ؟

می گفتم . تا شما دوباره بگویید من با این نوشتن خودم را هدر دادم . هدر می دهم.

  دنیای من هدر دادنی است. فنا شدنی است؟  نه هرگز. می مانم. تا فصل میوه دادن . سبز و تلخ شدن . زیتون  روی شاخه ی باغ.

مرغم را همیشه می شستم.  آب گرم  صابون . گاهی که دوست داشت ، با خاک نرم و نم دار باغچه. توی آفتاب خشک می شد. زیبا. کامل . دیدنی . مال من. برای چشم من. آن روز ها  دنیای خلوتی بود. دنیای خلوتی ... دنیای ....

می پرید پشت پنجره اتاقم .  برای هواخوری. پنجره مشرف به پارک بود . طبقه اول. هیچوقت نمی فهمیدم دقیقا به چه چیز فکر می کند. این نقطه آغاز دوست داشتن بود. بیش از حد دوست داشتن.

اینکه که ندانی « او » یی که دوستش داری  دقیقا به چه چیزی فکر می کند.

ما هر کدام یک کلمه می دانستیم.  حرف می زدیم. کلمه ی من. اسمش بود که صدایش می کردم. کلمه ی  او. صدایی که جوابم می داد. کافی بود.

 برای اینکه بدانی«اویی » که دوستش داری دقیقا به چه چیز فکر می کند ، دو کلمه کافی است.

 نمی دانم توی پارک چه می دید که پنجره را دوست داشت. یک روز توی پارک سه خروس ماشینی برای خودشان می چریدند.  مرغم را دیدند . پای پنجره آمدند. از حسودی  هر کدام گودالی می کندند . با هم دعوا می کردند. هر کدام می خواستند در چشم پرنده ام بهترین شوند.به چشم های مرغم نگاه کردم. او آنها را نمی دید. او بسیار زیبا شده بود. نمی خواست عشق هیچ پرنده ای دیگر باعث جداییش از من شود.

 من بخاطر او پرنده  شدم. او بخاطر من  زن.

  حالا بگویید خزعبلات. این دنیای من است. ناب . دست نخورده. بکر. پر از بو های خوب.  صداهای شنیدنی. عشق های ماندنی. پر از تنهایی.انتظار. حرف. بی حرفی. آسمان. باران . مرگ. جدایی کشنده. سینه درد. سردرد.   با هیچ چیزی طاق نمی زنم.

 سرم درد می کند . سرفه . زیبا ترین واقعیتی  که تو بتوانی دو روز استراحت کنی و بنویسی. با آواز ....

 قصه می نویسم. قصه ای که سفارشش را نداده اید. یا شاید داده اید. چند خط  که عشق ندارد.  زیبایی ندارد. پنجره ندارد . من و پرنده ندارد.  آدم است و  آدم و آدم . 

    

    

   

  

                                            میهمانی                   

نازنین دستمال کوچکی سرش کرد. گره زد پشت سرش. می خواست  جارو کند. موهایش تا کمر می رسید. سیاه. صاف.انتهایش تاب کوچکی بر می داشت. انگار بخواهد دوباره بالا بیاید. تا پشت گردن . جمع شود. پناه بگیرد. مو های نازنین از چیزی می ترسید.

 جمعه هفته قبل  بود. ساعت ده صبح. کمی آفتاب تابیده بود. توی حیاط از لابلای دیوار و درخت. آسمان نمی خواست پشت سرش بگویند  ، کاملا آفتابی. کاملا ابری. میخواست بخندد به حرفهای شب قبل هواشناس که در خبر گفته بود  هوای فردا آفتابی است.                                   

شب قبلش باران آمده بود. از سر شب تا وقتی نازنین خوابش برد. کف حیاط پر شده بود از برگ های سفت وخیس و زرد خرمالو. نازنین عاشق جارو کردن برگهابود. جمع کردنشان گوشه ی حیاط . تا بعد ، بنشیند روی تاب. زل بزند به کپه های قهوه ای خاک و برگ . دوست داشت دستش را زیر چانه ستون کند. نگاه کند به شاخه های لخت خرمالو.سردش شود.خودش را توی سینه اش جمع کند. صدای جارو را دوست داشت. خیلی چیز های دیگر را هم دوست داشت. بوی غذای تازه .  سبزی سرخ شده با لوبیا و روغن. بشقاب خورشت قرمه سبزی کنار دیس کوچک  پلو ی زعفرانی . برای ناهار. با سالاد کاهو و هویج. روی میزی که یک بشقاب اضافی برای میهمان عزیزی باشد. میهمانی که بشقابش از غذای خورده شده  ، چرب شود. شستن بشقاب میهمان زیر آب ولرم را دوست داشت. چایی آوردن.وردنآو گپی زدن تا که نفهمی کی عصر روز جمعه شده. دوست داشت رفتن میهمان را . خالی کردن ته سیگار های نیم سوخته در زیر سیگاری برنز را.

  

 آن مرد هیچوقت به خانه نازنین پا نمی گذاشت.همیشه او را به رستوران دعوت می کرد.  نازنین طبق قرار ، جمعه ظهر آماده شد که با مرد به رستوران برود. 

نازنین در جواب گارسونی که منوی غذای فرانسوی را به دستش داد گفت :

« لطفا برای من قرمه سبزی بیاورید »

صدایی که نیامد ، سرش را از روی منو بالا گرفت. نگاهش به صورت مرد افتاد .دید لبش را می گزد. نازنین خواست چیزی بگوید . اما نتوانست. وقتش نبود. گارسون گفت:

« متاسفانه خانم محترم ، در این هتل غذای ایرانی سرو نمی شه»

نازنین با چشمهای درشتش اول خیره به مرد نگاه کرد. بعد به گارسون.سرش را تکان داد . گفت:

« مشکل خودتونه. من فقط هوس قرمه سبزی کرده ام. »

 

صبح همان جمعه ، از حیاط خلوت خانه  همسایه بوی قرمه سبزی می آمد. دیوارهای حیاط خانه ی جنوبی  نازنین  ، به دیوار های حیاط خلوت همسایه شمالی چسبیده بود.نازنین تمام برگهای ریخته شده از درخت را  جارو کرد . ریخت روی برگهای مرده ی روز های قبل. پاییز به آخرش رسیده بود.  سردتر شده بود . برای همین نازنین موقع بیرون رفتن با مرد شال گردن و دستکش  پشمی می پوشید. چتر هم بر می داشت. حتی اگر باران نمی آمد. گاهی وقتها ،  آسمان کاملا آفتابی ، می شد آسمان کاملا بارانی. مرد هم همیشه دستکش دستش بود . حتی وقتی هوا گرم می شد. یقه بارانی اش را تا پشت گردن بالا می کشید. می گفت از وقتی قصه های نازنین را خوانده ، دلش می خواهد دگمه های بارانی اش را نبندد.نازنین می خندید. می گفت :

« می خواهی  در قصه بعدی  ، مرد را با یک تی شرت نازک بفرستم  زیر برف تا یخ بزند. بمیرد.  می خواهی ... »

  

 ساعت یازده صبح جمعه شده بود.  صدای شوهر زن همسایه  ، از آشپزخانه ای که درش به حیاط خلوت خانه شان باز می شد ،  آمد.  معلوم بود مرد تازه از خواب بیدار شده. چایی می خواست و یک لیوان شیر. به زنش غر می زد که چرا همیشه موهای دست جارویش را جمعه ها تا ظهر بیگودی می پیچد. اول صدای زن نیامد. مرد بعد از موها سراغ چربی های اضافی شکم زن  رفت. صدای خندیدنش در حیاط خانه نازنین  پیچید.  مرد بی خبر از این رسوایی بهزنش گفت :                                                                                   « بازم بوی عطر فرانسوی پیاز داغ و سبزی سرخ شده می دی هانی»  

 داد و فریاد زن شروع  شد. به زمین و زمان بد و بیراه می گفت.

نازنین خواست چند سیب زمینی و پیاز جوانه زده  را در گودالی توی باغچه  اش خاک کند تا بلافاصله اول بهار سبز شود. عادت داشت  هر چه دستش بیاید  در باغچه چال کند. بهار پارسال حیاط خانه او پر از گل پیاز و سبزی شده بود.

همیشه بعد از خنده های مرد و فحش های زن، صدای جیغ می آمد.  مثل جمعه های قبل. مثل دوشب  قبل تر. مثل عصر روز  چهارشنبه.

معلوم بود بیگودی ها کف آشپزخانه ریخته. موهای زن دور مشت بسته مرد پیچد ه. مرد به  دهن زن کوبیده. زن از ته دل گفت  « نامرد » .  خفه  می شد. 

نازنین کارد ک را بر داشت.  خو است لکه های خرمالوهایی که از بالاترین شاخه درخت  افتاده و گوشت گندیده اش به موزائیک ها چسبیده را بتراشد.  رنگ نارنجی شان عذابش می داد.  شاخه های بلند و خشک خرمالو را هم هرس کرد. قیچی باغبانی اش کند بود.  هیچوقت  قبل از آن روز ، شاخه های هیچ درختی را نبریده بود.

زن همسایه آرام گرفت.  هیچوقت جمعه ها ظهر توی حیاط بوی پلوی تازه دم  از خانه همسایه نمی آمد.  قابلمه نیمه پخته  قرمه سبزی سرد می شد. حیاط ساکت می شد.

  

نازنین ساکت شد. روبروی آن مرد . وقتی ناگهان به او گفت همان مرد همسایه است . مرد  استیک را می برید. تکه تکه می بلعید. نازنین قرمه سبزی اش را توی بشقاب هم می زد. گفت :                                          « چرا قبلا این را به من نگفته ای. خیره شد به دستکش های مرد. موقع غذا خوردن. »                         مرد سعی داشت خونسرد باشد. گفت:                                                                                         « اگزمای شدید است . مسری نیست»

  نازنین محکمتر گفت :

 « درش بیاور. می خواهم دستت را کامل ببینم. مگر تو همین الان اقرار نکردی هر وقت من را در حیاط می دیدی ، از پشت پنجره اتاق خواب ، آرزو می کردی برای یکبار هم که شده با این انگشتها موهایم را نوازش کنی. می خواهم دستت را ببینم.»

  مرد نخواست. نازنین اصرار نکرد. یادش آمد زن همسایه چند روز قبل توی آرایشگاه ، وقتی داشت موهایش را از قهوه ای روشن ، مثل نارنجی ، بور بور می کرد ، به زنی که کنارش نشسته بود گفت:                      « وقتی مثل حیوون به جونم می افته، برای اینکه داد نزنم در دهنم را می گیره. من هم دستهاش را با دندونام تکه پاره می کنم.»

 

 

نازنین از مرد خواست اگر مایل است به خانه اش بیاید. مرد خوشحال شدو لبخند زد.فکر کرد بالاخره  او را عاشق خودش کرده.

 عصر روز جمعه بود.  مرد توی مبل فرو رفت.دستکش هایش را در آورده بود. پر از جای زخم. خون دلمه بسته. می گفت این اگزما مسری نیست.

او قصد نداشت آنشب در خانه نازنین بماند. نازنین فقط برای شام او را دعوت کرده بود. بوی قرمه سبزی با پلو توی خانه پیچید. حتی تا حیاط. روی برگهای کپه شده  . تا حیاط خلوت  خانه همسایه. 

موهای نازیین از اگزما وحشت کرد. و قتی پیچید دور انگشتهای مرد.  نازنین  از ترس  کاری کرد که مرد در خانه اش کمی بیشتر بماند.تا وقتی که جای عمیق زخم های  کاردک و قیچی باغبانی روی صورت و تنش خوب شود.

نازنین دستمال کوچکی سرش کرد. گره زد پشت سرش. می خواست دو باره جارو کند. موهایش تا کمر می رسید. از چیزی می ترسید.

 

 

لینک
۱۳۸٥/۱٠/٢٦ - ثا.بتی