لاک پشت   

      دوست نداشتن به شکل دوست داشتن می آید. خزنده و سخت و سوسمار. توی سینه تخم می گذارد لاک پشت ، می زاید دردناک ، به سمت چشم می رود دریا ، تا روزی که  به دست کوسه خورده  شود  جوانمرگ . اولین تار سفید اطراف شقیقه است در نگاه همیشه گی بهار ، تابستان، جوان  با طراوت به آینه.  سر بگردانی ، تصویر چیزی نیست جز تلی از برف و سرما دور تا دور نگاهی که هنوز آتشی در آن اجاقش زیر خاکستر شعله می کشد.  دوست نداشتن از سی و دو حرف الفبا ، برای حاشیه ی  سازی  اعتراف به " دوستت دارم"  ،  چیزی باقی نمی گذارد.  از حرف و حتی سکوت بی نیازت می کند. می ماند دوستی دو حرف کشیده " آ " و  خش صدای  "خ" که بپیچند درهم و بشود طوفان غلغل میان گریه هایت.

          دوستت ندارم ، خانه خلوت است ، پرده هایی بی پنجره ، انزوایی بی سلام و خداحافظی که تا به خود بیایی می بینی آن قدر فاصله گرفته ای که برایت مهم نبوده و بی خبرت گذاشته اند از عدد کسانی که مرده اند ، رفته اند ، همسایه ات شده اند یا نورسیده قدم گذاشته اند در هوای تو.

    دوستت ندارم ، هیچ جایی است.  تن هرجایی  عرضه را زیر هزار نقاب مخفی می کند. به خشکی پوست و پیراهن خاکستری  بی اعتناست. ناخن هایش بی لاک و لب هایش بی میل سرخی است. سرطان جونده است. تا تمام سلول های ذهن و دل ات را دچار نکند و شادی هایت را بی رمق،  دست بردار نیست.  قطاری می شوی یکی یکی واگن هایت از ته و وسط  ایستاده ، مستعمل ، از خط خارج شده.  روزی می شود  می بینی سوزن بان هم باز نشسته ، بی امید هیچ تصادفی بین سوت  آمدن تو و آمدن همزمان کسی در تقاطع . غریب ات می کند در سرزمینی که فاتحانش به کلمه های تجاوز ، حرامزاده می بافند.  

    دوستت ندارم ، تار موسفیدی  است  از شقیقه آغاز ، زیبا و تاثیر گذار ، مغرور ، با اعتماد به نفس ، از فرق ِ سر نوشته تا شانه ی همین سطری که دارم می نویسم اش کشیده. همسفری دائم در کنارت که دستش را در انبوه موهای رنگ باخته در ایستگاه آخر زندگی چنگ می اندازد.

   دوستت ندارم ، رحم خاموش زنی است بی تکاپوی عشق ، زایش که زمان بازنشسته اش  کرده ، حالا بالا آمده ، تا گردن ،  روی خطوط عمیق اطراف چشم ، بینی و پیشانی ،  تا دیگر نشود کسی او را معشوق ، دلبند ، زیبا ، زن صدا کند.

    دوستت ندارم به تدریج  آدم ها، نام ها ، تلفن ها ، نوشته ها ، آدرس ،  درخت  ، پیراهن ، عطر های خوشبو کننده ، شانه ، کتاب ، موسیقی ، پاییز ، امروز ، فردا ، حرف ، صدا ، ... همه  را با تو بیگانه می کند. دوستت ندارم به دورت می پیچد ، دنیا را دهانی به یاوه باز شده می کند که گرسنه گی اش تا بلیعدن تو دوام دارد.

    دوستت ندارم از حد که بگذرد پشیمانی هم ندارد. کور می شود اما عشق ندارد. تن می بیند اما هوس ندارد. خوابی است عمیق  شروع شده از سال 76 تا 78 و گذشتن مردی با زیباترین پیراهن چهار خانه ی ریز سورمه ای ، زرد ، با ته  لحجه ی  ترکی  فارسی و کمی خود شیفته گی  ، در ساعت 10 تا 10:15  هر روز غیر تعطیل که  بقیه ی روز هایت را به سرنوشت  ندارم  مبتلا می کند.

لینک
۱۳٩۱/٤/۱۳ - ثا.بتی