بوی گل گندم تو رو ×   

      

        بی آنکه تا آخر سطر هایت را بخوانم ،  بی آنکه نیاز باشد نگاهی جای چشم هایت بگذارم  ، صدایی میان نفس هایت ، خطی در رد نوازش انگشتهایت ، بی آنکه بخواهم برای حس ام دیروزی و فردایی خاطره و آرزو کنم،  بی اینکه بخواهم برای این خانه ای که  تو توی ایوانش پشت به من ایستاده ای با لیوانی از چای گرم و شالی به دور گردن  از برف دیشب باریده،   اتاقی ، آشپزخانه ای ، حیاطی ، سگی ، سقفی  ناودانی و گنجه ای خیال کنم ، بی آنکه بخواهم از فکر کسی که دوستش داشتم به دامن کسی که یادم نمی آید کی و کجا دوستش داشته ام  پناه ببرم ،  مانند رقصنده ای بی تاب با پخش اولین نت از جا پریده ام، دامنم ، دستم و پاشنه ی سنگین پاهایم  را به دور اندام  تویی چرخ می دهم  که انحنای بالا بلند اندامت در سیاهی بلند موهایم تاب بر می دارد. 
 
    تو فقط یک کلمه هستی. همین الساعه. تیک ثانیه ای که با صدای تاک تمام می شود.
چه خوب است اینگونه به یاد آوردنم. 
تو کجای خواندن منی،  من کجای نوشتن توام . تو ،  تو طرح گلی محو روی شالی که یک روز با باد روی گردنم رقصیده.

.

.

×  ای شرقی غمگین ... فریدون فرخزاد

لینک
۱۳٩۱/۳/۱٤ - ثا.بتی