بوی "شیوا" ی نوشتن   

  سفری خنثی را یک روز به تا خیر انداخته ام. جاده های شلوغ که نمی گذارد کوه ببینی و درخت هایی که معلوم نیست میوه ی چه می دهند . آهنگی  توی گوش ، آدم را می برد به روزی ، ساعتی ، عصری که  نشسته باشی گوشه ی دنج میهمانی و سهم تو از تمام ان شادی ها، خنده و رقص ها، پوست کردن پرتقالی آب دار با چاقویی  کُند باشد .

     امروز ، وقت سفرنبود. سهم ماندن و آرام نشستن توی اتاقی است که چند ماهی است برای امروز تزئین اش کرده ام.  پرده را کنار می زنم. رو به باغچه ای زخمی از سیمان و خاکی که از ساختمان در حال ساخت روبرو بر سر انجیر و خرمالو و بو ته های یاس و رُزش می بارد. نتوانستم حریف سازنده اش شوم. من از خیلی دور ها و باغچه از همین نزدیکی ها تن داده ایم به سنگ ، آوار . به زندگی زیر پوست زخم.  هر دو  در دو طرف پنجره آرام نشسته ایم و داریم گوش می دهیم. او به صدای آسمان و گنجشکی رهگذر ،  من به صدای این  خواننده ی افغان  و این چند خط شعر با دکلمه ی تو.  فکر کنم نوشتن دارد دوباره به سراغم می آید. اولین کلمه ها ، پیش قراولان لشگری که آن پشت کمین کرده اند.  کلمه هایی که گوش هایشان را به زمین چسبانده اند تا صدای پای سم اسب های مقاومتم را اندازه بگیرند.  حرفهایی که حاضر یراق  به سمت ام شمشیر کشبده اند. هوس تن سپردن به آغوش شان در هوا برق می زند.  این هوس نه شِکر مربا دارد و نه مزه ی ترش انگور. این هوس نادر است. دور و کمی آشنا. هرگز دست نیافتنی. این هوس دو چشم داشته و زبانی که من  کمی از آن می فهمیده ام.  این حس قدیمی ، صبح های زود دارد و عصر های تاریک آخرین خط نوشتن برای او.

    امروز مسافر نیستم.   فردا با اتوبوس به آنطرف کوهها می روم. خودم را توی اتاق گم کرده ام. لای پتو .میان خط های کتاب. پشت موج های آواز. امروز توی همین اتاق تا شب سر می کنم.  از عکس روی دیوار تا دفترچه های قدیمی را ورق می زنم.  باید یک ثانیه از آن روز های خوب را به یاد بیاورم.  خودم را خسته کنم.  امروز روز خواب و انگشت است. همین جا تمام می کنم.  می گذارم به خط حمله ام ، به این طرف مرز هایم حمله کنی.  می خواهم اسیر شوم.  از سوراخی آب و غذا بگیرم و در آرزوی دیدن زندان بانم دیوار های اطرافم را ضربدر بزنم.  

لینک
۱۳٩۱/۳/۱٤ - ثا.بتی