جوراب   

 

         پیرمرد مدتهاست دیگر زندگی نمی کند.  مثل استقبال کننده ای پر حوصله  در ایستگاه،  به انتظار میهمانی به  تاخیر سفر کرده ،  به نام مرگ نشسته.  تمام روزش صرف چند کار عمده می شود. خواب های کوتاه و بد.  چرت  زنی های پراکنده و بیدار شبی های طولانی همراه با گریه بر درگاه خدایی  که از التماس سیاهی شبش را به روشنایی صبح نزدیک می کند.  کار دیگرش  خوردن در وقت گرسنگی و به غذا فکر کردن در زمان سیری است.  ظاهرا پیری  سایر غرایز حیوانی اش  را زایل کرده  اما از پس لذتی  پر شور،  به نام  خوردن  برنیامده.  با وجود قند و فشار و چربی خون ، کماکان قادر است مثل پسر های جوان  و خوش  اشتها از سفره کام بگیرد و به ریش نسخه های جورواجور دکتر های فوق تخصص بخندد. 

       از یک چیز دیگر  هم لذت می برد شلوغی و مهمانی های خانوادگی. اما به شرطی که خسته گی  پذیرایی،  تنها به عهده زنی باشد که روزگاری عروس جوانش بوده ، اما حالا چشم هایش آنقدر سو ندارد و غرور مردانه اش اجازه نمیدهد که ببیند این زن امروزه ، همسر دردمند و ناتوانش است.  میهمانی خوب است  به شرطی که بتواند  به فاصله های منظم  به خلوت اتاقش گناه ببرد و استراحتی کند.  مسجد ، گورستان و  آیین های سیاسی تحت لوای مذهب به او اعتماد به نفس و به زندگی اش معنای بودن می دهد.  کمبود هایش را با نشستن در مقابل تلویزیون ملی جبران می کند و در بی خبری خود خواسته تمام جهانش را رنگین کمانی از عافیت و آرامش و رفاه می بیند. با وجود ناکامی های به اجبار گیش آمده در زندگی افراد درجه یک خانواده اش ، تعمدا خودش را به بیراهه می زند و برای آنها طوری از نعمات خدادادی و دنیا مزرع آخرت است  موعظه می کند که کسی جرات نداشته باشد بپرسد " این که مزرعه نبود. شوره زاری بی آب و علف بود که نتوانستیم در آن حتی گندمی  از گناه بکاریم".

     روی شانه های پیرمرد و در آغوش محبتش بزرگ شدن هرگز نتوانسته  پلی شود میان قلب سنگ او و قلبی که در سینه دخترک دیروز و زن امروز می تپد.  پیرمرد هرگز سوالی نمی کند تا  جواب  غیر منتظره ای  بگیرد.  اعتقاد،  از او شاگرد ، ناظم ، معلم و ممتحنی همزمان ساخته بود.   در مقابل خدایش شاگرد و در مقابل خلق اش  آن سه تای دیگر. 

    حالا هر وقت که داخل اتاقش بشوی  مثل زنی که وسواس شستن دست با صابون و آب دارد ، کتابی از دعا گشوده ، دائم دارد ذکر می گوید و هرگز نه خودش  و نه خدایش از این تکرار خشنود نمی شوند. برایش فرقی نمی کند بیرون از اتاق چه فصلی باشد. پرده ها را می کشد و دمای اتاق را در تابستان و بهار و پاییز و زمستان  به اعلا درجه گرم می کند.  نمی شود فهمید بهشتی که او دارد در عطش  پرتاب شدن به یکباره در حوضچه اش در این عالم بی قراری می کند آیا به قدر کافی نور و هوا دارد یا نه.

    روزش مبارک.  گرچه اتفاق مبارکی در زندگی دخترک نبود.

لینک
۱۳٩۱/۳/۱۳ - ثا.بتی