ما ما مُجسمانه ...   

عادت به گذاشتن عکس در میانه ی متن هایم ندارم و گرنه حرفهایم را با عکس مستند می کردم. هنوز هم دیر نشده. امروز هفتم اردیبهشت سال نودو یک . میدان فردوسی منتظر است.  منظره ی عجیبی دیده ام.  روز بعد از شهادت حضرت فاطمه.  دور گردن مجسمه ی فردوسی یک شال پهن سیاه رنگ انداخته اند و در دستش یک پرچم سیاه کار سازی کرده اند. صورت آنکه از نردبان بالا رفته معلوم نیست. اما رایحه فکر و عمل و نیت اش توی میدان پیچیده.

       تعجب دیدن این منظره آنقدر نبود که نگاه به صورت مرده ی مردم به وحشتم انداخت. مردم عادی بودند.  مثل همیشه منجمد و ساکت. نه می خندیدند و نه اخم می کردند و نه حتی انگشتی به اشاره به سمت مجسمه. انگار دیگر زنده ها برای مقدسین نمی گریند.  ادای این بازی را به مجسمه ها و صورتک های بازیگر در پشت نقاب سپرده اند.

   کاش یکی از ما در روایت مکتوب از تاریخ وحشت بنویسد که در این دوره زمانه ، مجسمه های چند تُنی ،  خود به خودی در سیاهی شب و جلوی چشم مردم خواب و بیدار و چرتی ،  پا در می آوردند و گم وگور می شدند و پشت بندش روایتی از تاریخ گذشته که آنها سمبل و نمادش بودند از کتابچه های تاریخ پاره می شد. هرگز دزدی به این دلیل دست بند به دست و محاکمه نمی شد. اگر هم داد گاهی وعده داده می شد ، دزد آنقدر با قاضی به ماموریت های شبانه ی مشترک رفته بودند و با هم از یک پیاله نوشیده بودند که این وسط وکیل مدافع مستوجب مجازات شناخته می شد.

   تندیس ها  از نوع گچی و مقوایی در مناسک و مجالس و مناسب ها به جای روح و جسم  آنها یی که روز گاری بزرگ بودند و منحصر به فرد و حرفهایشان هنوز در گوش می پیچید ساخته می شد و این هیبت های بد ساخت در مقابل لشگری از انسان های متحد الشکل و گوش به فرمان و  پای بر زمین کوفته بسان اندامی هایی سنگ شده ، با احترام سان می دیدند. گاهی هم برای سخنرانی ِ بی سخن ، در میان قدرت مدارن آهنین سنگر نا شنوا ، به مخده پوشالی تکیه می زدند. روز هایی که از هر کوی و برزن می شنویم:

  " ما ما مُجسمانه ..." و هر کسی که بتواند با بهترین فیگور و طولانی ترین زمان در آن واحد و در جا خشک اش بزند ، برنده بازی کودکانه است.

لینک
۱۳٩۱/٢/٧ - ثا.بتی