مانده يک راه   

         

 اگر بخواهم من را ببینی، نشسته و ساکت ، تو. نشسته و پرحرف، من. ساعت ده و نیم تا یازده هرشب، تو. ساعت نه و نیم تا ده هر صبح  ، من. یعنی نیم ساعت بعد از آنکه به خانه می رسی. کیفت را روی مبل پرت می کنی. پالتویت را در می آوری. با وسواس آویزان می کنی . دستی به  پشت گردنت می کشی. صورت زبرت  را از بناگوش  تا زیر چانه دست می کشی. ریشت  را می تراشی. توی آینه به صورتت خیره می شوی. زیر دوش چشمهایت را می بندی. سرت را بالا می گیری . آب  داغ  از پیشانی به  انگشت های پایت  می رسد. می توانی به  من فکر کنی ؟  به  من که  پا لتویم  در کمد آویزان است. هفت ماه. از آخرین بارانی که آمد. بعد بخاری خاموش شد. به من فکر کن. زمستان من سه ماه  بعد از زمستان تو می آید.

        اگر روی مبل لم بدهی . د ستت را ازآرنج روی دسته اش هفت کنی. سرت را به روی مشت بسته ات خم کنی. فکر کنی دلت برایم تنگ شده . هیچ راهی برای دیدنم نباشد .  سالها باشد که ازچشم  تو دور مانده باشم .  می توانی آرزوی دید نم را بکنی ؟

 می توانی ؟

         اگر تلویزیون را روشن کنی . صدو چهل و هشت کانال داشته باشد. از کانال یک تا ده را سریع جلو بروی. یازده همیشه بد باشد. همیشه. اما روی آن مکث کنی. چرایش را ندانم. بدانم غیر از پرنده ها، جفت گیری هیچ موجودی را دوست نداری. اما همیشه روی یازده پنج دقیقه مکث کنی. ناگزیر. یازده بی پرنده باشد. دوازده تا بیست و چهار آنتن ندهد. بخواهی هر شب من را بینی. در کانال بیست و پنج باشم. از ساعت ده و نیم تا یازده هر شب تو. نه و نیم تا ده هر صبح من.

         من کی هستم ؟ رئیس جمهور. وزیر امور خارجه. تروریست. گوینده خبر. مجری. حافظ محیط زیست. خواننده. کی هستم؟ من کسی هستم که فقط تو را دوست دارد. ساکت . بدون حرف. می شود آیاتنها با دوست داشتن تو، هر شب از کانال بیست پنج در خانه ات باشم؟ موهایم را ساده شانه کنم.از پشت با گیره ببندم. یک بلوز یقه بسته تا زیر چانه. آبی یا سرمه ای. زرد برای شب های بارانی. آستین ها را تا بالای آرنج تاه کنم. از فیلمبردار بخواهم هرگز از سمت چپ ، نیم رخم را نشان ندهد. همان جایی  که وقتی از روی  تاب پرتم  کردی زخم شد. جای  بخیه اش مثل  کرم روی صورتم خط انداخته. یادت هست. از آن به بعد تا وقت رفتنت از نگاه به چشم هایم خجالت می کشیدی. هنوز هم جر زنی می کنی ؟  زاویه دید روبرو بهتر است. تو رابهتر می شود دید. می بینم. تصویرم را شفاف می کنی. رنگها روشن تر. هیچوقت سراغ کانال بیست و شش به بعد نمی روی .  من باید چه بگویم تا وادار به نشستن شوی ؟

        خبررا دوست داری. اما بدون مرگ. آواز را برای یکبار شنیدن. بهترینش را برای چند روز بعد ، دوباره شنیدن. سیاست را می بینی. اما با حال تهوع ات  چه کنم ؟ می توانم گلسازی درس بدهم . گل های یاس و مریم. آشپزی چطور است؟ قاچ خرد شده با کمی برنج ، میگوی سرخ شده. اما اینها به د رد تو نمی خورد. شبها هویج و کاهو می خوری. همان شب اول نگاهم می کنی. سرت را تکان می دهی. تلویزیون را خاموش. آرام به رختخواب می روی. سرت را تکان می دهی. می گویی :

- « همان بهتر که ترکش کردم . چه آخر و عاقبتی پیدا کرد .»

 

        می بینی برای با تو حرف زدن هیچ احتمالی نیست. مانده یک راه. هر شب ، آب دهانم را قورت بدهم. لباسم را مرتب کنم. رنگ پریدگی لبها و صورت را زیر رنگ سرخ و نارنجی پنهان کنم. موهایم را از روی پیشانی کنار بزنم.دوربین روی صورتم زوم شود. بدون توجه به متن کارگردان ، درباره کسی که یک روز حتما از آن طرف دوربین می بینمش قصه بگویم.

     

  پاییز ۸۵- ثابتی

 

لینک
۱۳۸٥/۱٠/۱٩ - ثا.بتی