جدا جدا و اینهمه گره خورده   

   

      ازسینما که آمدم بیرون با خودم گفتم کاش آن روز به دعوت شیوا "نه" نگفته بودم. می رفتم خانه اش تا فرهادی را از نزدیک می دیدم. از سینما که  آمدم بیرون آسمان تا شانه ها خیس می کرد و زمین تا زانو.  با ساعت شب شده ، اما "بهار" به جایی نرفته بود. پشت در سینما منتظرم بود تا برم گرداند به خانه.  میدان هفت تیر هم بر خلاف اسمش، تن به  فروردین ِ فروردین داده بود.  به دعوت دوستی برای سینما رفتن  بله گفته بودم که مجبورم کرد عهد دیگر سینما رفتنم  با همراهی را بشکنم.  اسمش نرگس بود و تمام مدت فیلم دیدن شیرینی تعارفم می کرد و رانی.  بعد فیلم حراف شده بودم.  اما حرف نمی زدم. با نرگس خداحافظی کردم.  اصلا با دوست قدم زدنم برای وقتی است که اینهمه بهار نباشد. کسی توی من  ساکت نشسته بود و به کلمه های توی کله ام به دقت گوش می داد.  از خود بیخود شده بودم . از مرور هزار باره ی  نگاه فرهادی ، دنیای فرهادی ،   انصاف فرهادی ، خدای گونه گی فرهادی ، سناریو های بی پایان فرهادی.

     دلم عجیب می خواست روبرویش نشسته باشم  و بی واسطه درباره اثرش حرف بزنم. بگویم چه خوب توانسته ای این زمانه ای که با تمام وجود سعی دارد از بی گناه ، مقصر بسازد و از صاحب حق بودن ، بی حق ، تو قادر شده ای این همه تضاد را کنار هم بنشانی و بر قله ی خلق و خلاقیت  ، دادگاهی مهیا کنی با قاضی پنهان . با قانونی جهان شمول  که قادر باشد  دروغ را ، قتل را ، جدایی را ، بیماری را ، سرخوردگی را ، .مذهب را ، بی مذهبی را ، غنی را ، فقیر را ، فرزند را ، پدر را ، همسر را ، ... همه و همه را تبرئه کند.  من در فیلم تو بهشت را دیدم. آدمهایی را دیدم از پشت نگاه تو که در زمانه ای که همه به کار آلودن هم به گناهکار ی و کینه  در حال سبقت اند، تو لیف و صابونی به دست گرفته ای و داری غم و کثافت را از صورت پیر و فراموشکار و نیمه جان و لال شده ی جهان می شویی.  در دنیای تو هیچوقت مقصری به تنهایی وجود نخواهد داشت. ( باید فیلم را دوباره ببینم. یادم است حرف نزدن پیرمرد علت مهمی داشت )

   حالا فرهادی دور است. آنطرف کره زمین. در میان لباس های فاخر و چهره های برق زننده. اما صدایش همانقدر حزن آلود و خاکستری به ما  می رسد. صدایی که نه از ته چاهی که این روزها تویش افتاده ایم  ؛ نه از قعر سقوط ، بلکه  صدایی از بلندی ، از رسا.  در لحظه ای که قدرتمندان دور و برمان هرلحظه به پایان ،  به لحظه ی پناه بردن به پناهگاه های فرار نزدیک می شوند و باصورتی چرک و لباسی مندرس در قاب خاطره مان عکس زوال می گیرند ، فرهادی با چشمانی از شعف برق زننده ، سرود صعود را آواز می کند.  مغول ما را از بین نبرد. ما را سوزاند اما خاکسترمان را هم هم زمان به باد سپرد. حالا هم ما پخش شده ایم. جدا جدا از هم. seperation.  در شاخه . نه در ریشه.

لینک
۱۳٩٠/۱٢/۸ - ثا.بتی