شه ر زاد   

    بزودی ما از دنیای هم سقط می شویم.  خونین با نفسی تنگ. بند نافمان را  قابله ای از هم  می برد که لباس و کلاه سیاه به تن دارد.   می گذارندمان در آغوش زنی که مادر نیست.  بزرگ شده گی مان دوباره کودک می شود.  می رسیم به جدایی.  تخمک و اسپرم. از هبوط بالا می رویم.  تا سیب و حوا. به آدم و بهشت.  به هیچ.

      این سلطان که دیگر هوای قصه ندارد سرش ،  شهرزاد شبهایمان را به سلاخانه  می سپرد. جلادی که با کلفتی طناب ِ تنهایی ، گردن می زند.   همه جا سکوت می شود و جستجوی آوازی که مرا به تو برساند به در بسته کلون می خورد. آدرس آوازی که تو به من هدیه داده ای (+)  انگشت اشاره به سمت خانه های یاوه ، برعکس  می شود.  ما از هم غریبه می شویم.

    صفحه های نوشتن مان رنگ پریده از تن بی خون کلمه ، سفید ، سرد و بلندگوهای دستی توی کوچه های پلاس ، کتاب های شعار را به شرط چاقو حراج می کند.

   آهای ای دوست آخرم بعد آن همه دوستان تعمدا از یادم رفته ، صدای دعوت معصوم ات را می ریزم در فلودر  دی دو نقطه ی  خانه ام.  تو شاید آخرین نفری باشی که نازنینم را می خوانی.  من دیگر هرگز عاشق نخواهم شد. قصه نخواهم نوشت و برای سالهایی که زندگی نکرده ام ، گریه ، خرما و گردو خیرات نخواهم کرد.

لینک
۱۳٩٠/۱٠/۱٩ - ثا.بتی