تو بخوان   

           

   

    

         فکرمی کنم توانسته ام تمام تن این  صفحه را تاریک کنم. فقط به اندازه یک سوراخ نوشتن  ، روشن بگذارم.فکر می کنم توانسته ام  آن پرده ی پوسیده را دوباره  جلوی پنجره آویزان کنم. صندلی را گوشه ی اتاق ، سر جایش بر گردانم. بگذارم از میان آن سوراخ کنار پرده، فقط کمی آفتاب روی صندلی بتابد. روی دسته اش. همان جا که دستت را تکیه می دهی. دست تو به سر جایش برمی گردد؟ فکر می کنم بوی چایی می آید. و تو که هیچوقت نیستی تا چایی ات را داغ بخوری. فکر می کنم از حیاط بر گشته ام. خرمالو را تکانده ام.  برفهای پریشب، روی شاخه هایش چسبیده بود. شانه هایم می لرزد. موهایم خیس شده. برای گنجشک ها نان آب زده ریخته ام. برای گربه استخوان های شام دیشب. ادرک ها نبودند. با آنهاهم حرف زدم. با آنها که نبودند ، درباره تو که نمی خواهی باشی.  حیاط، زمستان پارسال شد . اردک سیاه نبود ، به سینه ام بچسبد. گردنش ، تا پشت گوشهایم دراز شود. از گرمایش تنم گرم شود. به تنم بچسبید وقتی دارم از دوری تو یخ می زنم.

توی اتاقم هستم. پتو را تا روری سرم بالا کشیده ام. می ترسم. تو نباشی. برای همیشه. آنجا همیشه بوی تو را می دهد. به تو فکر می کنم.تاریک تاریک است. هیچ چیز نمی بینم. حتی دست تو. یادم می رود صندلی ات خالی است. می خواهم گرم شوم. نفس می کشم .  حا ح ح ح ح  می کنم.  بوی خودم می گیرم. تا بعد ، بوی تو. فکر نمی کنم. اینبار واقعا دارم صدای تو را می شنوم. چند خط یک شعر. همه اش را برایم نوشته ای. این چند خطش را خوانده ای. تکرار می شود.  صدای توست. این واقعی است. تنها واقعیتی که از خیالم هم بیشتر دوستش دارم.

دیشب آمد به برم باده کشی باده پرست

گفت خور می که شوی عاقل و دیوانه و مست

 این می از دختر رز نیست برین خمره و جام

می عشق است که جوشان بده از روز الست

 وانکه نوشید از آن تا به ابد رقص کنان

های و هویش در هر مسجد و میخانه ببست

      گفتم پیدایش می کنم.کردم. هنوز جای دوری نرفته بود. نازنین را می گویم.روی همان تخت خوابیده . مثل همیشه به پشت. بی سر و صدا.  صدایش کردم. گفتم بلند شو . کسی سراغت را   می گیرد. بلند شو برایش بنویس. او فهمیده من به جای تو می نویسم. او فهمیده کلمه ها ، مثل سابق نیست.تو و نازنین نوشتن روی صفحه سفید را دوست ندارید.  خواننده های زیاد را دوست ندارید. نمی خواهید هیچکس کلمه هایتان را ببیند. نازنین فقط وقتی تو بخوانی آرام می گیرد.  دستش را می گیرم. آرام روی صفحه کی بورد می گذارم. موهایش را شانه می کنم. مژه هایش را خشک. اریپ به صندلی نگاه می کند. از من می خواهد چایی تازه بیاورم. می گوید داغ باشد.      می پرسد بر می گردد ؟

می گویم . نمی دانم. شاید.

از اتاق بیرون می روم.

صدای انگشتهایش می آید. انگار دارد برای کسی می نویسد.

   

   

شنبه ۱۲ ظهر-نازنین

 

لینک
۱۳۸٥/۱٠/٩ - ثا.بتی