هزار قناری خاموش در گلوی من   

    بعضی ها انگار خوشبختی هاشان حد دارد. کیلوی کشیدن وزن دارد. وجب شمارش قد دارد. رسیدن دارد. خانه ی سقف دار و نمایش گلیم پر نقش و نگار. آسمان شان پله ی بالا رفتن دارد و می شود روزی در زندگی شان جدس زد که به بام و خدا رسیده اند.  نیاز دست شان آغوش باز دارد برای سلام و  دوستی شان یک لشگر اسم آشنا. سفره شان با نان و روغن پر برکت می شود و اتاق محقرشان با یک میهمان پر. حیاط شان با یک گل ِ شمعدانی بهشت و فصل شان با یک روز ِ نو بهار. با یک خرده گیری قهر می کنند و با یک تشر به کسی می شوند قهرمان خود خواسته. اسوره هایشان آهنی هستند و قطب نمای ایمانشان سمت ساحل قدرت. قافیه ی آوازشان کلمه های توپ دارد و قلقلی و شاهد عشق شان کماکان قد و بالای پسر همسایه.

به همراه  مرد یا زنی که به جای عروسک و خرس توی تخت شان  بخوابند معشوقی روبراه می شوند و با واگویه ی لحظه لحظه ی جفت داده گی  در صفحه ی انتشار آزاد میروند در صف رمان نویسان قهار.

اما من همین امروز شاملو که می خواندم و آیدا ، کنار صفحه ام نوشتم "سکوت".

عشق را ایکاش زبان سخن بود.(+) 

لینک
۱۳٩٠/٤/٧ - ثا.بتی