کاش به ستون ات تکیه می دادم   

 

  این مرد عادت ندارد بگذارد قصه هایش بیشتر از چند روز یا ساعت در صفحه ی نوشتن اش دوام بیاورد. برف است که شب در سکون و سکوت می بارد و در اولین هرم روز آب می شود. دفتر چاک چاک اش را بخیه می کند  و زخم را می پوشاند.  آنگاه سکوت می شود جهان اش و سفید ننوشتن،  رویای صلح و بعض مرحم سینه اش.

   نمی دانم این موشی که من باشم و به سوراخ اش سرک کشیده ام اجازه دارم تا قصه اش را بر ملا کنم یا نه؟ این کلمات نوشته شده و دیده ام من ، مال من است . می گویم مال من است چون نویسنده اش نگفته،  مال من است. درست به دلیل همین نقیض به نامش زده ام. دزد شده ام و کودکی بیگناه.  کلمه شده  عروسک یازده سالگی که تن اش بوی دوری می داد و عشق ،مال من نبود چون سکه نداشتم و بود چون شیشه ی قطور ویترین در مقابل الماس خیالم می شکست.  

    خیلی سخاوتمندم که با شما تقسیم اش می کنم. نمی توانم لذتم را برای خودم نگه دارم. توی پوست خودم نمی گنجم وقتی به دیدار زیبایی می روم. تا آدم هایش را پشت خاکریز پنهان نکرده با سر بدوید به دیدار دنیایش.

لینک
۱۳٩٠/۳/۳ - ثا.بتی