نرغالک   

 

              ماه اول فصل اول سال، ساعت هنوز خواب ، بیدارم نمی کند. صدای نوک و گندم و جفت گیری کبوتر ها روی کانال کولر صدای زنگ ام می شود.

          بیداری زمستان هایم همزمان با چشمان بسته ی  خیابان است و کوچه و نانوا و حتی کلاغ.  تابستان اما دنگ دنگی ساعتی که ملحفه را از روی تن ام کنار می زند ، تخت و من را در گرمی بیشتر و تابش نوری از پنجره غرق می کند که اول صبح اش  را ساعتی است تمام کرده.

می بینی دوست سخت نویس و با هوش من، با این حچند خطی که نوشتم، چقدر عبارت بارها گفته شده ی تو به من ،

- " چه تنهایی عمیقی"

درست از آب در می آید. تو که برای صدا کردن ات در این سکوت ، محتاج نام نیستم.

لینک
۱۳٩٠/۱/٢٢ - ثا.بتی