نگارم ، می دانی   

 

            بدانی  کسی دوستت ندارد اهمیتی ندارد که هنوز باران است و خاک و پرنده و دامن سبز پر چین. موهای بلند و آینه و شانه های برهنه ی که نگاه پنهانی پنجره را خوش آمد می گوید. تن خوشبو و کلمه های عسل. فردا هست و نقشه و احتمال و کلید. اسب و دشت و علف و ساعت. خواب و حریر و کاغذ کادو. برنج دم کشیده و گوزن و مار. کتاب و خوذنویس و خبر دروغ. ساعت های خلوت و گپ های عقیم.

اما،

  دنیایی که نتوانی دوست داشته باشی ایستادن همیشه با دو دست مضطرب از  پشت شیشه ی مات درگاه بسته ی  ایستگاهی است که نه سوزان بان دارد و نه سوت قطاری.  مسافر و نه سفر ، سوغات و آغوش و سلام هم نه.

 

لینک
۱۳٩٠/۱/٢٢ - ثا.بتی