بازی اعتراف   

   

                        (((((   ای پدر مقدس که پشت پرده ای گناهی چند ؟ )))

ناگزیرم از اعتراف. چون مریم عزیزم خواسته.

 چون دوستان دیگر خواسته اند . اول خواستم با چند خط کامنت سر و ته قضیه را هم بیاورم. در وبلاگ مریم . اما دیدم بدون اعتراف قیافه ام وحشتناک تره تا پس از اعتراف. پس فقط آنهایی را می گویم که پول بخشیدنش سر جمع  می شود یک  پنی.

صفر        کم اتفاق می افتد دوزاری ما دیر بیفتد. اما در بعضی موارد ، مثل این مورد ، می بینید یک هفته از یلدا گذشته و نزدیک نوروز است. طول روز ها شده اندازه لنگ بابا لنگ دراز ،آن وقت ما تازه  داریم اعتراف  شب یلدا می نویسیم. راستی ای پدر مقدس که پشت پرده ای ، شما که حکما شاگرد آن کشیش مقدس نیستی که هر گناهی را بگوییم ، بگویی برو فرزندم دو بار دیگر هم انجام بده تا بشود سه تا و بعد بیا یک دلار در صندوق بینداز. باشد که خدا  بهشت خود را ارزانیت دارد. ( حتما می دانید نرخ  توبه بعضی از  گناهان هر سه  بار انجامش می شود یک دلار. پول خرد هم نداریم ).

یک -    در سنه جوانی و خامی که به امور فرهنگی سخت دلبسته بودیم ، تنها راه رسیدن به کمال هنری ، جاده میان بر غیر هنری بود. جانم برایتان بگوید ، عزم نمودیم فیلم نون و گلدون مخملباف را هر طور شده در زمان جشنواره ببینیم. ساعت چهار عصر از تاکسی ، مقابل سینما بهمن پیاده شدیم و راست در سینما را گرفتیم و رفتیم و رفتیم. می دانید ته صف کجا بود؟ اگر اسم خیابان را درست بگویم ، تا کمر های 16 آذر. برگشتیم به اول. هر چه به اول صف می رسیدیم ، صف تپل تر می شدو سر و صدا بیشتر. تو بودی من نبودم ، من نبودم تو کجا بودی. پشت نفر چهارم زور چپان کردیم هیکل مبارک را. بسی سر بزیر ایستادیم و مودب. طوری دیگران را نگاه می کردیم که یعنی بگوییم  what,s the matter دنیا ارزش حرص و جوش ندارد. آشتی کنید. با آن کاپشن خردلی ، گرگی  بودیم در گله ی بزان گر. از صدمتری قابل تشخیص. پسری به غایت فرهنگی و کمی تا قسمتی جسور و جذاب ! کلاسور بدست جلو آمد. مبصر صف بود. از سرما دندانهایش کلید شده بود. انگار پسر عمه مخملباف باشد و صاحب قمپانی هالیود. دعوایی هم بود که نگو. آقا دانشجو با کتا ب engineering فلان سرش را تا نزدیک دماغم جلو آورد ، مثل لبو از عصبانیت سرخ ، گفت :

سر کار علیه کجا تشریف داشتید. من از هفت صبح تا حالا شما را به سمع و نظر نرساندم؟ دیدم هوا پسه. شناسایی شده ام. هیچکس هم با چشمهایش تحویل نمی گرفت که بگویم منسوبش هستم. مثلا عمه اش. دیدم اگر چانه بزنم نه نون و نه گلدون. دستهایم را در هوا گهی به سمت گوش و گه دهان بردم و شبیه یک مرغک زیبادر هوای بهاری شروع کردم بال بال زدن و نغمه سرایی. اصواتی صادر نمودم که نگو. آن جذاب و جسور باورش شد کر و لال مادر زادم. دست برداشت. حتما گفت ، این یکی را سگ خورد. القصه ساعت چهار و نیم در تاریکی نیم بند و در خط مقدم فرهنگ و تمدن  بینندگان  جلوس نموده بودیم که صدای خش خش پفک نمکی از پشت سر آمد. در گرگ و میش سینما نیم رخ به عقب برگرداندیم و هنوز جذابیت را به کمال در آینه چشم ندیده بودم، همانطور ترمز بریده از دهانم پرید  (واقعا که ! این فیلم و پفک. آخه کی می خواین بفهمید موقع فیلم باید صدا در نیارید ). از پشت ، سرش را تا بیخ گوشم جلو آورد و آهسته  گفت. مبارک است. تکه ای از پیرهنتان عنایت کنید. دور انگشتمان حلقه کنیم. از صدقه سر فیلم شفا یافتید . سمعکتان را لازم ندارید بدهید ببرم بازار سید اسماعیل. حالا که نانت را بربری کردم و گلدونت را خرزهره میفهمی که دیگه تو صف جلو نزنی.            راستش حالا اگر از من بپرسید فیلم چه بود ، می گویم    پف ...پف.  پفک نمکی.

اعترافش کجا بود ؟ این که من تمام مدت جشنواره آن سال با کلک های مشابه تمام  فیلم ها را دیدم.

دو -     می خواستیم از همکار خانمی انتقام بگیریم. به خاطر خانمی دیگر. به خانه اش زنگ زدیم. با مادرش داد سخن .از کمالات دختر  و داماد به وفور شایعه پراکندیم. وقت خواستگاری گرفتیم. مخصوصا در ساعتی که همکار محترم مجبور شود مرخصی بگیرد. فردایش او با شوق و ذوق علت مرخصی را برای سوزش دل دیگران با آب و تاب برشمرد. پس فردا نیامد. پس اون فردا  ، سه بار پرسیدیم راستی داماد  را پسندیدی  ؟ این میوه ها که آوردی مال همان مراسم خواستگاریه.

 پر تغال بود به قاعده یک هندوانه. و بوی کباب از سیخ دل.

اعتراف می کنم گاهی مرد بودن هم بد نیست. می توانی میوه چهار فصل بخوری و بعد هم بگویی استخاره کردیم بد آمد. ( بعضی ها که می گویند عطسه .... )

  

سه -   نقاشی زیر دست به یکی از دوستان نویسنده خانم کارت دعوتی ارسال کرد. با یک کارت اضافه. تا  به همراه دوست دلخواه قدم رنجه نمایند جهت بازدید نمایشگاه . اصرار هم نموده بودند. دوست مان خواست حالا که خودش نمی رود ، من حتما بروم. شرط خرید یک دسته گل روشنفکر پسند را هم قبول کرد. القصه از درنمایشگاه وارد شدیم. نقاش آنچنان محو گل شد که خودش از نقاشی هایش دیدنی تر . از سیر پرتره ی جمال ایشان شروع نمودیم تا ته ته نمایشگاه. از تمرکز بر سوراخ کلید ها هم نمی گذشتیم. حسابی جو گیر شده بودیم. همینطور که زل زده بودیم به نقاشی ها و سوالی در نهان که چرا مردک  اینهمه رنگ حرام کرده  ، که صدای دلنشین نقاش از پشت سرمان آمد. کمی تا قسمتی رمانتیک. پرسید: طوری نقاشی ها را نگاه می کنید که وسوسه می شوم بپرسم چه می بینید. نطقمان باز شد و هر چه اتفاقا در نقاشی نبود را در وصف نقاشی گفتیم. خانه را  به حس نوستالژیک و دود کشش را به ارتفاع آرمان و .... تشبیه کردیم. مردک سر شوق آمد و گفت هر کدام از نقاشی ها را دوست داشتید کادو. به غیر از آن گلهای آفتاب گردان. انکار و اصرار.بالاخره سر مبارک را طوری ماهرانه به سمت گل های آتش  آفتاب گردان چرخاندیم که انگار مونالیزا صدایمان کرده. قابش حرف نداشت و البته کمی آفتاب گردانهایش. یادم نیست چه گفتم از تابلو. ولی داشت غش می کرد  از خوشحالی. دردسر تان ندهم . گفت که آن تابلو  محصول یک حس آنی بوده و اگر بپذیرم در خانه من باشد ، آن گلها به آفتاب می رسند.  زکی ! راننده آژانس که داشت تابلو را در صندلی عقب می تپاند، در دفتر یادبود تورقی نمودم از نام و نشان و نظر. به غایت نا صحیح.  درستش فقط ذکر نام دوست نویسنده بود. نقاش از آخرین فرصت دیالوگ استفاده کرد و گفت : از شما دعوت می کنم بای شرکت در مراسم اختتامیه نمایشگاه  ( پانزده روز بعد ) .ضمنا این تابلو را از شما آن روز امانت می گیرم. و شما لطف کنید 10 دقیقه درباره زن و اکسپرسیونیسم صحبت کنید.

خومانیم رویم نشد بگویم هر دو تایش سر جمع  می شود چند. منظورم فمنیسم و اکسپر صهیونیزم. طفلک تا مدتها از طریق دوستم کارت دعوت نمایشگاه می فرستا د. انگار دلش لک زده بود تا دوباره کسی به دلنشین تر صورت ممکن به نمایشگاهش دستبرد بزند.

   

چهار  -  در سنه دهم هجری قمری قبل از میلاد مسیح ،  همکار آقایی هوس کرده بود سر به سر مان بگذارد. تا حاضر جوابی مان مشعوفش نماید. شیفت بعد از ظهر می آمد. از ساعت 2 و من شیفت صبح تا ساعت سه. از آنجا که من اکثر روز ها بخاطر کلاسهای دانشگاه  زود می رفتم ، پشت میز من می نشست و از کامپیوتر من استفاده می کرد. عادت داشت بخاطر لنگ های درازش  آنقدر پایه صندلی را بلند کند   که من فردایش از کت و کول بیفتم تا دوباره به سر جایش بر گردانم. اول پیغام شفاهی دادم. جواب گرفتم که به قصد دیدن عکس العمل من این کار را می کند. یک یادداشت به گوشه کامپیوتر چسباندم . (لطفا بعد از استفاده از صندلی ، پایه اش را کوتاه کنید ) . افاقه نکرد. بلکه بلند تر شد. نوشتم . ( پایه صندلی را سر جایش بر گردانید ). افاقه نکرد. نوشتم ( اگر فردا باز هم صندلی بلند باشد یعنی جنگ ). صندلی بلند تر از همیشه به گوشه پایه اش چسبانده بود ( جنگ ).

روز اول یکی از دگمه های کی بورد را طوری ناکار کردم تا جانش در بیاید سیستم را بالا بیاورد. فردا  دیدم یاداشت جنگ را برنداشته . تازه شنیدم نیشش را هم تا پشت گوشها گشوده است. روز دوم در نشیمنگاه مخمل یشمی صندلی ، چند دانه سوزن ته گرد کاشتم. فردایش شنیدیم ناکار شده اما پیغام داده میخواهد ببیند تا کجا  پیش می روم. روز سوم تا ساعت 3 تشریف داشتم. بالای سرم بودو لبخند ملیحی می زد . فرمودم :                                                                                      جناب کرمانی بفر مایید. بنشینید. من دارم میرم. شما که دست بردار این میز و صندلی نیستید.  لامذهب یک بلوز شکلاتی و یک شلوار نباتی به تن کرده بود از برای جبهه. این همه دختر های کشته مرده اش را در پشت میز ها ی دیگر ول کرده بود آمده بود سراغ  خطه حلبچه. تا سرش را بر گرداند ، یک ته لیوان آب در نقاط مختلف نشیمنگاه صندلی ریختم. ( صندلی سه سال عمر داشت و به قاعده یک وجب چرک  نادیدنی روی آن چسبیده بود ) . کرمانی عزیز قشنگ ترین لبخند زندگی را بر لب آورد . گفت ،حالا که نه کی بورد را دست زدی و نه سوزن گذاشتی. آشتی. صندلی را دست نمی زنم. شما هم قول بده به کسی نگویی برنده شده ای.

فرمودم. همسایه. راه قدس از کربلا میگذرد.  کدام صلح تا رفع کل فتنه در جهان. فکر کنم نفهمید چی گفتم. جلوس نمود. بر همان نشیمنگاه باران خورده از  ابرهای صلح آلودنده.

 فردا همه از آقای کرمانی پشت پلنگی قصه ها میگفتند.

صلح  نهایی و جام زهر  را حا لا  نمی گویم. باشد برای یلدای سال دیگر.

پنج  -  هم که دیگر نمی خواهد. تا همین جایش هم آقا محسن  می آید و می گوید روده دراز ، من می توانستم تمام این حرفها را در سه خط بگویم. بیا در وبلاگم و ببین اکرم را کچل و بد بخت کردم در دوخط . و حالا  تو از صف و خیس کردن  تنبان خلق الله می گویی  یک مثنوی.

    

   

              لطفا با این ثابتی  خداحافظی کنید تا یلدای سال دیگر. شتر دیدید ندیدید. 

             از خط بعدی دو باره زانوهایمان را به بغل میگیریم از غم جانکاه.

             آخر کجای نوشته های من به این حرفها  میخورد که  قاطی بازی تان کردید منو.

             نگید ثابتی نفهمید هو . از دستم در نرفت شیطون ها !!!!!!!!

           هر کسی باید برای یکبار هم شده یک قصه در ژانر پلیسی بنویسه ، یکی هم طنز. 

            این طرح دومی اش بود.

 

 

لینک
۱۳۸٥/۱٠/۸ - ثا.بتی