عصر روز جمعه   

 

      مرد هایی که نزدیک ترم  شدند یک به یک زن های وجودم را از من دزدیدند. ترسوترش کردند و گوشه گیر تر. دروغ شان کردند. بی چهره. بی خودم. بی دیروزم ، امروزم ، فردایم. بی کلبه و جاده و میز و قاشق چوبی  درظرف شیر و خامه ی صبحانه.  اسب و موسیقی و عشق و جاده ی بند آمده از کولاک زمستان. از  دامن بلند چین دار و بالاتنه ی چاک خورده تا میانه ی منحنی زیبای سینه. گوشواره و خلخال شلوغی دور پا.  ازکودک و شراب و لالایی و گریه.


     از زنی که با هر ریتم تند و جویده جوید و تصور ساز کنار آتش می رقصید. با چوب دستی و تکان تنی با پوست سفت  بلوطی. موهای مواج بلند وحشی ریخته تا پایین تر از شانه. چشم های داغ و لب های آتش.

    مردهایی که گفتند دوستم دارند، دختر بلند بالای فرانسوی ام را از یادم بردند.  همان دختر مغروری که با حرف نزدن اش به عاشق اش می گفت  بیشتر دوستت دارم. دختر اتاق های خوابگاه شلوغ دانشجویی و کلاس های پر درس معماری.  همان معشوق  یگانه ی عاشقی  بیش از حد ساکت. باچشم های اریپ یشمی مورد علاقه ی مردی شاهزاده که از فرط دوست داشتن فرانک فرانسوی ام هرگز به او نزدیک نشد تا میان پچ پچ های خصوصی اش اعتراف کند دلباخته ام. خیره خیره نگاه می کرد وفقط روی عرشه ی کشتی آن سفر دریایی طاقت نیاورد ، از پشت حلقه های دود سیگار و مزه مزه های تلخ شراب به دختر فهماند برای بیش از این دیدنش، تصمیم گرفته هرگز نبیندش.


    آن یکی مردی که می خواست  آن یکی زن ام را ببیند ، خیلی ببیند. شجاع اش کرد . از پناهگاه لاک بیرون اش کشید.  با او قدم زد و درباره ی خیابان حرف زد. سبزی و گوشت کبابی و برنج دم کشیده  قاتق تفریح دیدار می کرد و فیلم و تاریخ و عتیقه و عکس  برای بایگانی خاطره. همان که  ظهر ها و عصر های آفتابی و بارانی ای بی اویی ام  را خالی کرد. گشتنم را میان درختهای بلند و صدای های کلاغها و کاخ های متروک  و پیاده روهای چهار فصل و بستنی نسکافه برای همیشه تنهای تنها. دنیاهای شر شر باران و حرف های وراجی شبانه ی درددل های خلوت اتاقم را خوابی سنگین و بلند.


  آن یکی که هوس تعمدانه ،  صدایش را چسبناک و خیس و آواز و مردانه تر کرده بود ،  عطش یک قصه ی نیمه کاره ام را خاموش  کرد. قصه ای که همیشه در موقعیت پشت دری بسته به نقطه ی تمام می رسید. توانست هر چه نفس و ناز است ازشرم حنجره ی خوددارم بیرون بکشد و سنگینی دست سایه ای را دورتا دورکمر گاه زنی ترسیده از آغاز فهم فصل گُر و عقیم  آغوش کند.


    و آن یکی که برکت دست های منیرم ، منیر بسیار عزیزم ، آه منیر عزیز عزیزم  را تهی از شیرینی توت خشک کند و کاریزش را مرده  از صید ماهی های کبابی . سرمای زمستان تراس مقابل اتاق های تو درتوی خانه اش را پر از یخ های ابدی و درخت های گردویش را نابارور.


    زنی دیگر تر در من خاموش شد که سیصد صفحه نوشته بود. میان برگ های  نوشته ی روز هایش  وقت و بی وقت مسافر می شد. می رفت تا خاک های دیگر درآن طرف آب های شور و جزیره های متروک.  در هتل های پنجره باز رو به دریاچه های اردک و مرغ  های ماهی گیر مهاجر مقیم . خارجی حرف می زد و نامه هایش را فارسی می نوشت.  همان زنی که از فرود گاه رسیدن تا سوییت اقامت،  مهمان مردی می شد که می دانست پیشتر ها قلبش را تا چه اندازه برای دیدار تشنه کرده. گم شد این زنم از نازکی مه ای که وجودش بود در تابش اولین آفتابی که روی صفحه ی نوشتن اش تابید. آنقدر تابید تابید تابید تا دور ترین دوری این جاده ی فاصله را وجب به وجب به چمدان سنگین و پاهای خسته ی مسافر نشان داد.


    مرد هایی که شناختم نتوانستند زن ام را ببینند.  نازنین و منیر و شهرزاد و مریمم و بیشترین من ام. هر که شنید شان تکه ای از کیک شیرین شان به کام اش ریخت.  حالا آنچه باقی مانده بقای جشنی است که از ابتدا هیچ اتاق پذیرایی را از صدای خنده میهمان و میزبان پر نکرد. هیچ ظرفی را از سرو میوه و دسر و غذا چرب و آلوده. هیچ پرده ای را برای شبی محرمانه مثل رازداری دیوارها کلفت و پوشیده. هیچ مویی را برای آرامش ، نوازش شده تا پشت گوش خوابیده...


  میهمانی تمام شد. خواب هایم. قصه هایم. من هایم.

 

 

لینک
۱۳۸٩/۱۱/۱٩ - ثا.بتی