از اینهمه سکوت چه صدایی می آید   

  

     عاقل هایمان ساکت ترند. کفش هایشان را کنده اند و توی این خاکی که از چهار طرف برهوت پیداست، دست ها را روی زانو های تا شکم بالا آمده یله کرده اند . نگاه می کنند. خیره تر نگاه می کنند.

گوش می کنند.

   به هیاهوی مردمی که معلوم نیست از سقوط گذشته ی ما درس گرفته اند یا از پیچ خطرناک  امید فردای ما  بالا می روند. یادم می آید سفر کردیم. از آغاز تا پایان راهی را از اول تا آخر قدم به قدم رفته ایم.  مرده ایم. روح دمیده شده ایم باز و باز.  برای همین جوان ترین مان هزار ساله است.  نمره ی عالی از دیر خندیدن و گریه ، همزمان داریم.  خانه هایمان چهار دیواری قفسی شده  یک طرفش قاب مدال های نبرد پیروزی بر گردن دارد که پشت حریفی سر بریده را در میدان به خاک کشیده.  آن طرفش قاب عکس جشنی را به میخ کشیده که سالهاست زیر نوشته های شرح اش ،  میان تبریک و تسلیت دست به گریبان است.

و آن طرف سوم دیوار که به شکل درختی تنومند ریشه در قعر تاریخ طبله کرده. طرف چهارم اش اما پنجره ای باز به سمت  صدایی که  چشم هایمان را به دور خیره می کند و گوش هایمان را به سمت صدای امروز تیز.

لینک
۱۳۸٩/۱۱/۱٠ - ثا.بتی