یکی نبود   

   ما مرده ی سال های  جدا از هم بودیم. دلیلی که دور تا دور آتش جمع مان کرده بود، شباهت بو و رنگ و اندازه ی گل های نرگسی بود که از لابلای چین های دامن ها مان پنهان و آشکار می شد. مو های بلندی داشتیم و شانه های کبود برهنه. من نشسته بودم. خارج از حلقه. تو ی دست هاو گوشهایم  ، هیچ حلقه و آویزی نبود.  در صورت و شکمم مهر بوسه ی مردی حتی.  بوی اسب می دادم اما اسمم گرگ بود. سیر می شدم از خوردن هر شب شام  ساقه های ترد و گوشتی گون. هفت توله داشتم  خوابیده روی شاخه ی درختی در همان حوالی دورتر. سینه هایم مزه ی شیر پر چرب می داد با شیطنت  سیب ترش. آغوشم گرمای شیرین خواب بعد از ظهر.

    به دقت  گوش می دادم. بو می کشیدم. نگاه می کردم. تمام راهی که آمده بودم پشت سرم نبود. نه ساز می زدم . نه آواز می خواندم و نه حتی می توانستم برقصم.  از لابلای سایه روشن های  شعله ی آتش روی کشیده ی قد بلند زن ها ، کش و قوس کمر و سینه و دست هایشان را نگاه می کردم.

   از زن های حلقه شده دور آتش شب ، ریتم  جفت  زدن دست هایشان به هم ، با  یک پا در میان شدن کوتاه و بلند روی تک انگشت پای راست و چپ  شان  را می پاییدم. همیشه در حضور آنها می خندیدم.  صبر می کردم تا خسته شوند . دانه های خیس عرق حلقه ی خرمایی موها یشان را پشت گوش بچسباند. در شکاف سینه شان کبوتری سرش را توی پرهایش کز کند. بنشینند ساکت تا من شروع شوم. چوب دستی ام را توی آتش فرو کنم. نور و دودش را به آسمان بفرستم . با برق چشم های موجودی از خالی سالهای جدا  بگویم.

یکی بود یکی نبود.  بشنوید (+).

 

 

لینک
۱۳۸٩/۱٠/۸ - ثا.بتی