شب هفتم   

  

      "نوشتن" را باید سپرد دست ارواح ناتمام. بی قراری های ماندگار. جنون های رام. جوهر های سیاه. انگشت های کبود. نفس های شماره شماره . وقت نوشیدنی های تلخ.

     نوشتن، کار هر کسی نیست. غده ی خوش خیم ورم کرده ی حنجره ی هر عربده کشی نیست. نوشتن مشق نیست. مُسکن هم نیست.

   مطمئنم نوشتن با هوش است. با اختیار و محکم دور می ریزد. بر سردر صفحه اش تابلوی ورود ممنون ، حتی تو دوست عزیز می چسباند. از سر راهش سرگردان ها را ، میهمان های ناخوانده ی بی اجازه را می راند. روضه خوان ها را فرصت می دهد تا دم بگیرند،  سری و گلویی ببرند و اشکی ارمغان مراد برای مریدان کنند.  متقابلا شادخواران را امکان عشوه ای و قری شنگول یا دلداده گی نچسب . به اندازه ی وسعت دل کوچک شان ، هر چه زودتر می بردشان از سر چشمه ی رودی باریکه به ته حوضی که از فرط ندید بدیدی کوثر صدایش کنند. بی خانه مان های شب خواب، روی تخت فاصله میان سکوت کلمه های متن  را سخاوتمندانه در هیاهوی نظرات بی سر و ته،  اعتماد به نفس و قوت و غذا می دهد. تا روزی برسد که بمیرند یا پروار شوند و دست از سر نوشتن بردارند.

   نوشتن برای پاهای دو (ی) سرعت نیست. برای نفس های تنگ استقامت است. برای  تاب آوردن. رسیدن به خط پایان. چشم انداز دشت های فراخ. تنهایی.

    خوشحالم. خوشحالم که از حاشیه ی کلمه ها کم می شوند. مثل چربی و دُمل بریده می شوند. این فربه گی یه آسان به دست آمده ی این روز ها روی شکم و پهلوی کلمه،  چربی خون سرخ رگ های متن را بالا می برد. باید که درمان شود. نوشتن خود روپوشی سپید بر تن دارد. آمپول دردی توی جیب.

 تبریک که نوشتن همیشه قرار گذاشته به تسلیت زود هنگام جوان مرگی متن های ناکام بنشیند. 

 

لینک
۱۳۸٩/٩/۱۸ - ثا.بتی