ول کام بک   

    

     نقاشی رویا، همیشه مداد رنگی کم می آورد. حتی اگر ٣۶ تایی حرفه ای اش را هم داشته باشی ، باز سبز های خیلی یشمی اش و یاس های نباتی اش و قهوه ای سوخته اش و سیاه کلاغی اش چیزی از رنگ کم می آورد. گاهی برای اینکه بگویی چی خواب دیده ای باید بنویسی. نوشتن هم که کم بیاورد باید بروی سراغ ساز. صدا هم همیشه تمام ماجرا را نقل نمی کند. دست آخر یک نوشیدنی تلخ و یک پنجره و سکوت می تواند وداع سختی باشد با خواب نکشیدنی نگفتنی ای که دیده ای.

    خواب دیشبم اما پایان زمین بود. در را که مثل همیشه در ساعت شش و نیم صبح باز کردم ، روبرویم قیر سیاهی بود با کف های جا به جا رویش ، بی اینکه ردی از ناجی آتش نشانی باشد بر ویرانه های آبادی. هیچ روزنه یا انحنایی در خط افق نبود. صاف و صاف. سکوت کامل و ته مانده ی بو و مزه ی آتشی که دیگر نبود. فکر کنم شبیه این خواب را فضا نوردی دیده باشد که خارج از منظومه ی زندگی ، سرش را از سفینه ی سفر بیرون برده باشد.

    تعجب کرده بودم در این برهوت بی حیات من چرا زنده ام.  چرا هنوز کوله به پشت دارم و عزم آغاز یک روز دیگر برای زندگی. چرا توی خانه ی قبل از ترک ام،  هنوز نور بود و شیر صبحانه و هوای مکیدن. به سرعت از جواب سوالم گذشتم. خیری و هیجانی و آرامشی در آن نبود. بین هیجان زندگی و سکوت آن مرگ یک تن که من بودم ، فاصله بود. مثل آرامش آب صدایم می کرد. بی مقاومت خودم را آماده کردم تا بیفتم در این سیاهچاله ی پایان.  اما نمی افتادم. یک قدم آن طرف تر از درگاه در خروجی خانه،  هیچ نبود و آنجا که پاهایم هنوز روی کف پوش ول کام وروی و دستهایم روی قفل و کلید خانه،  همه چیز بود. تتمه ی زندگی. 

  فکر کنم هر چقدر هم بنویسم و موسیقی گوش بدهم و رنگ روی صفحه بکشم ،  باز نتوانم آن لحظه ی باریک تر از مو و لاغر تر از ثانیه در مرز نیستی و هستی را بنویسم. نگهداشتن حس خوب هدیه ی خوابی اینچنین دریغ از همه و راه پیدا کرده در نیمه ی شب من ، چاره اش نشستن پشت پنجره ی پاییز و خوردن و خوردن تلخ های روز گار در یک روز تعطیل است.

لینک
۱۳۸٩/٩/٤ - ثا.بتی