وظیفه تکراری ساعت نه شب را فراموش نکن   

      آهنگ بی کلام  وبلاگش را میوت می کنم. می خوام تجربه ی فریب آن شب ، اولین دیدارم از صفحه ی نوشتن اش ، هرگز بار دیگر اتفاق نیفتد تا بی جهت بی تاب و دلبسته ی سِحر ترکیب صدا و  تصویر های بکار گرفته شده در حاشیه ی متن و صحبت مداوم از دردی که بی درمان تر از سایر درد ها نیست نشوم. اسپشال افکت هایی که بعد ها فهمیدم  دارد بر چند چهره گی  راوی اش لاپوشانی می گذارد.   قصد کرده ام کلماتش را بر هنه تر از هر شب بخوانم. در آشکاره گی فریب موجودی به گمانم انسان واره ،  به تناوب  مرده - زنده ، مذهبی - لادین ، دوست - دشمن ، موافق - منتقد ، ...عاشق - فارغ . عاشقی که مداوم دل می بازد و عاشقی اش و معشوقه گی اش را در تولد مکرر بکارت دختری در آرزوی آفتاب زنده می کند و زمین و زمان را غرق نور می بیند و در نوشته و هم در تجربه ی خارج از نوشته سعی می کند در تخت صفحه ، رختخواب عشق بازی بگسترد، اعلام کند زنی است در کمال تا تمام مخاطبان نوآمده و قبل ترش را انگشت به دهان کند و برای تاکید بیشتر، کل ماجرا را مو به مو یا کنایی و به نفع راوی فرشته خو در محاصره ی مکر جماعت بد من واگویه کند و  نام تمام  عشاق قدیمی را بشرطی که مرده باشند در متن به شهادت خورشید وارگی اش قسم بدهد و از بردن نام زنده  هایشان مگر به دلیل ذکر مصیبت و نفرین و کفاره بگذرد و دست آخرکه قصه و حقیقت می خواهد به جاهای تنگ و تار برسد ، در تنفری عمیق و کلامی تهمت زن و بی حیا و بی عاقبت اندیش  سعی کند زمین ناکامی اش را به کام آسمان خورشید غروب کرده اش بدوزدو در هیاهوی آه و ناله های پر سر وصدایش سعی کند سکوت عاقلان و تماشاجیان خدعه فی الحالش را نادیده بگیرد و آنها را به تقصیر متهم کند .  همیشه هم در صحنه ی آخر تیاتری که مدام سناریواش را از روی فیلمنامه ی ناموفق قبلی اش می نویسد از نو بمیرد و کمین کند تا کی  آبهای آسیاب اش از اسباب نور پراکنی بار می ایستد تا سر هفتمین اژدهای نامیرایش ازشانه ی ضحاک چپ دروغی دیگر سر بر  آورد تا  چرک آخرین اثر خاطرات مو به مو نوشته شده اش را هم از آرشیو و هم ار ذهن کسانی که خوب شناخته اندش پاک کند. مدتی با حواشی وقت بگذراند تا خود را مهیای بزم عروسی دریایی  دیگر شدن کند برای صید به اصطلاح شاه ماهی نیمه جانی دیگر در دریایی دور افتاده تر.

اینها را برای چه نوشتم؟ ساده است. بعضی ها نوشتنی اند. بهیج وجه از نوشتن شان نمی گذرم. عشق و تنفر را باید گذاشت مثل سیر در جوار هفت ساله گی سرکه. رازش در بسته و ناخنک نزده باقی بماند.آنقدر که زخم تن سیر در سکوت و تاریکی و حبس شیشه و اسیدی سرکه سر باز کند.  کم کم ار این همنشینی ، نرمی تن بی دفاع سیر در آغوش از بین برنده ی سرکه قلب ماهیت بدهد. از بوی بد اولش خبری نباشد.آنقدر که وقتی در زندان را باز می کنی از این نیش اول، نوشی شیرین و ملس به کام خورنده ریخته شود. از زخم و زانی ، مرحم هزار درد زاییده شود. من به این می گویم هنر. از زشتی ، زیبایی آفریدن.

        نوشتن امری امروزی نیست . فردایی است.  دلمه روی زخم امروز کندنی نیست. باید نوشتن ازاو خون کافی داشته باشد برای شریان های قصه.  من این زن را در صفحات ماندنی تری خواهم نوشت. باید از او ممنون باشم که آنقدر حسود بی انصافی بود که یادم بدهد بر خلاف منش همیشه ام ، در بد آمدن از یک انسان واره تا این حد ماندنی باشم. به قول ماندلا" ببخش اما فراموش نکن".  

     اما چرا حالا و اینجا نوشته ام اش ؟ ساده تر است. چون آهنگ خانه اش را بی صدا کرده ام و مشغول دور ریز کلمه هایی در لایه ی زیرین اش هستم که دارد برای حادثه ی معمولی شدن  ، جشنی نا معمول ترتیب می دهد.

    راستی شما می دانید چرا بعضی ها با سر می روند در دیگ مثل همه شدن از راه همه رفته. راهی که اینهمه پا خورده و بی راهنماست.  اینهمه می دوند و آسمان و ریسمان را به هم می بافند تا از سرنوشت منحصر به فردشان و برگزیده شدن شان برای یگانه و نایاب بودن پیرهنی بدوزند بی بدیل اما در حقیقت و در نهان به انداره ی قد قواره ی تمام عثمان هایی که ممکن است از سر اتفاق یا دعا یا پشتکار به طریقی از دستکار این خیاطان خوششان بیاید و ایضا از بی لباسی تن خود شان در هراس مفرط باشند.  دست آخر  هم جشن بزرگ شان رفتن به زیر همان سقفی است که هم اکنون حدود چند و خورده ای کرور آدم ، به استثنای قلیلی ، دارند سوراخ های دماغ مشترک شان و نه الزاما جاهای دیگرشان را وادار می کنند بصورت تضمینی یا تایم شرینگ از هوای زیر یک سقف یا پتو نفس بکشد.

     من اما در میوت صدای دروغ از آن پنجره ای که راوی اش را می بخشم اش اما هرگز فراموش نمی کنم ، فریاد بی وقفه ی دردحنجره ی این زن را دوست دارم. بلندش می کنم.   Me Voy (+). سر هرمس بعد تر از دو تا آدم خوش قریحه ، تازگی ها یادآوری اش کرده.  کلمات و طرز ادای آنهاتوسط یاسمن لوی  با آنکه تک تک بارها دیده و شنیده شده اما در همنشینی با هم به اثر گذاری بی بدیلی رسیده. می خواهم بعد از آن تجربه هرگز به دنبال کشف راز سحر دیگری نباشم. فقط گوش بدهم و صاحب صدا و کلمه را نشناسم. می خواهم سیری دور از سرکه باشم.  برای همین امشب هوای عید دارم. جشن.

       هوس پاک کردن دارم. شستن و با آب توی چاه فرو ریختن. سیفونی پر فشار تا اعماق برنده. پاک کننده بوهای بد . پرده های چرک.  می ترسم چون می دانم  چسبیده به این تنفر ، قدر زیادی دوستی و مهربانی مربوط به چیز های متصل به این خاظره هم دور ریخته می شود. با اینکه متن بلند می شود اما دلم می خواهد دراین خانه تکانی و گذاشتن آشغال های چسبیده به گذشته ، از روز های خوب و پله های زیاد تا رسیدن به خانه های بر بلندی. شب با ستاره و نماز خانه ی خوابیدن. یک بوته ی گل رز و یک شتر مرغ اختصاصی. مزه ی سو پ جو با شیرو عصاره ی قلم گاو. سالاد های کاهو و چایی خورده شده در سرما و باران با پاهایی که سر پنجه هایش یخ زده بودند هم بگویم. قدرزیادی که بیش از حد زیاد است و نمی شود در سرمای سرد و سنگین برف(+) مدفونش کرد. اما همه ی چاه ها هم کبوتر هم دارد. کبوتری که خبر می آورد و لانه ی زایش بهار.

     باید زن کدبانویی باشم، که هستم. آغار فصل جدید لباس های فصل رفته را بایگانی کنم. آتش بخاری را داغ کنم و لباس خنک روزهای بلند آفتابی تابستان و پنجره های باز و با هم قدم زدن و بستنی خوردن و هدایای دنیاگردان را دیدن و کلاغهای گرسنه را سیر کردن و به صحنه های خنده دار فیلم های با هم دیدنی ، خندیدن را مثل یک مرده ی عزیز مسیحی اول لباس فاخر بپوشانم ، عطر و عود برنم و بعد در خوش ساخت ترین تابوت دست ساز در حاصلخیز ترین خاک خاطره ام دفن کنم. می خواهم هرگز یادم نرود این مرگ ناگهانی اما قابل پیش بینی و این جسد عزیز چه ساعت ها ، شنیدن ها ، حرف گفتن ها ، راه رفتن و خوردن های عزیزی با من داشت. برای برداشتن قدم چندم از راه سختی که در پیش دارم ، اما وجب به وجب اش را از بر می شناسم ، چون این دوست داشتن بی توقع ، ساکت ، منزوی ، درونی ، بی فردا را تجربه کرده بودم با این تفاوت که آن روز ها قلب داشتم که بیش از حد می تپید و قریحه ای که شاعرم می کرد و چشمی که برای پایان انتظار گریه می کرد. اما این بار همه چیز فرق می کند . سر تکان دادنی در کار نیست. حسرت و تاسف و آرزویی هم نه. خیلی ساکتم. به جای من ME VOY هوار هوار می کند. شاید نوبت اوست. همین کافی است. تقسیم وظایف درست انجام شده. من دوست داشتن خاص  خودم را در سکوت به سینه می چسبانم ، بویش می کنم، شیرش می دهم و برایش لالایی می خوانم. بزرگش می کنم تا از خودم جدا یش کنم.  من هرگز عاشق و مادر نمی شوم چون مادر و عاشق به دنیا آمده ام. همانطور که هرگز معمولی نمی شوم. همه چیر انقدر آرام است که جایی برای شادی و غمی اغراق شده نیست. نه جشنی و نه عزایی .

رود خانه به پهن ترین بسترش رسیده. با بیشمار کبوتر که از ساحل اش کابوس شب های چاه می تکانند.

لینک
۱۳۸٩/٩/۱ - ثا.بتی