آدرس ام روی تپه ،کنار پارک   

  

    این زنی که توی ساحل آفتابی ِهمین روز ها کنار دستم نشسته بود خوب تر از آن زنی حرف می زد که دو سال پیش ، از پشت صندلی رو به آینه ی اتاقم  با من حرف  زد.

یادم می آید آن شب  موهایم را قشنگ کوتاهی کرده بودم. انگار تارهای نمناک و خوش بو و خوش رنگ حمام شده شان قصد کرده بودند تصویر توی آینه ام را از آنچه که هست  زیباتر و خوش بخت تر نشان دهند. وقتی در نزده آمد تو ، مجبور شدم از حرف زدن خوبی با یک دوست دست بردارم. اتاق ساکت شد.  پشت سرم روی تخت کنار آینه نشست.  سه جمله بیشتر نگفت.  من جوابی ندادم. سکوت وحشتناکی کردم.  فقط برای نگاه اریپی سرم را برگرداندم. می خواستم ببنیم صورت  بی رویای  زنی که  هفده سالگی اش عاشق بود چه شکلی شده است.  همان دختر جوانی  که من شعر های دختر بچه گی ام را به یاد معشوقه گی و عاشقانه گی عاشق سفر کرده اش می نوشتم. هم اویی که به خاطر ناکامی عشق اولش  ترانه های ابی و داریوش نوار های کاست اش را از بر گریه می کردم. زنی  که بعد ها برآوردن آرزو هایش بخشی از مهمترین های زندگی من شد.   رنگ زرد را برای پرده های آشپزخانه اش متناسب با کف پوش  و کاشی های رنگی جلا دهنده به دیوار هایش دوست داشتم.   رو تختی هایش را نرم و ظرف هایش را ست های خوش قواره دوست داشتم.  خرج کردن برای او برای رسیدن  به آرزهایش از راه میان بر مقصد من هم شده بود. آن شب وقتی که رفت یادم مانده بود که چقدر می خواستم چهار دیواری سرد خانه او گرم باشد. حتی اگر این گرما به قیمت نادیده گرفتن حقیقت محتومی باشد که زندگی اش را از رونق انداخته.

گفتم که زن سه جمله گفت. همان سه تا هم کافی بود تا رنگ های پاشیده  از عصر تا آن موقع روی خرمایی خوشرنگ موها و دیوار های اتاقم خاکستری شود. گل های ستاره ای روی چین های پر دامن ام ،  دوباره به ولنگاری نقطه ای خالدار ی روی شلوار راحتی خواب شود.

نمی شود به ساده گی پیشگویی آن زن از آنچه  خودم هم می دانستم نوشت. قصد کردم فراموش کنم ،  چه پرده ی زردی را از روی حقیقت دیوار های سردی کنار زد که پشت اش هیچ پنجره ای نبود.

اما همین دیروز بود که با زن دوم کنار دریا بودم. آبان آفتابی. دریای صلح کامل با ماهی ، شن ، صخره ، آدم ، شنا .  زن دوم پرسید :

- " ازبازارچه ی  سیسنگان چی خریدی ؟"

- "شمعدان های سبز چرک  سفال طرح صنایع دستی شیراز و چوبی پیچ پیچی طرح کجا کجا نمی دونم. از آنهایی که سایه های روی دیوار را آهو و خرگوش و ستاره و آبنبات و مشبک می کند. پرسید دیگه چی. گفتم سینی و فنجان و قندان چوبی  از غرفه ی صنایع دستی شمال."

- "  برای کجا؟"

- "برای همین جایی که بزودی میرم. تصمیم دارم تا می تونم چراغ روشن نباشه. دوست دارم توی آپارتمانم سقف تاریک و دیوار ها سایه روشن باشه.  پیچ و خم درست کنم. فرو رفته گی و برآمده گی. مه آندر. گردنه. هراز. تونل. بعد از تونل. رسیدن. رفتن. مقصد. از هال به پذیرایی و بعد تا اتاق خواب یک سفر باشه. هوا عوض بشه. زمین عوض بشه. شهر عوض بشه.  آدم عوض بشه. لهجه عوض بشه. نور عوض بشه. گم بشم. تو طرح های روی دیوار و طاقچه ی توی پذیرایی. بعد خودم رو کنار کاکتوس های کنار تخت اتاق خواب پیدا کنم."

-" فکر می کنی تو 86 متر از پس اش بر میای؟"

- " میام. حتی می خوام طرح صندلی ها هم فقط مناسب نشستن نباشه. همه چیز توی آپارتمان دوست داشتنی ام باید استعاره ای از یک دلیل دیگه باشه. "


     این زن دوم به موقع حرفی نزد.  آروم به صدام گوش داد. گذاشت تا ته تهش بگم. موهام از نم دریا خیس شده بود. دیگه کوتاه نبود. دوساله بلندی شده بود که با کلیپس پشت سرم جمع کرده بودم. وقتی داشتیم دو نفری زیر انداز را برای ترک ساحل می تکاندیم آرام و صمیمی گفت:

- " مواظب باش. لابلای اسباب هایی که می بری خنده رو هم بار بزنی."

 

 

لینک
۱۳۸٩/۸/٢٩ - ثا.بتی