پنج و یک ربع درخت   

 

    کوچه هنوز تکرارساعت پنج و نیم دارد. پیاده می شوم، خرازی همچنان با دگمه و روبان های رنگی چیده در ویترین حقیرش طرف چپ خیابان ، درست در کنار بوتیک لباس های خانه گی شیک،  منتظر آمدن زن هایی است که خیاطی آماتور را مثل گپی میان خواب بعد از ظهرو  کار آشپزی شبانه  می دانند.  سمت راست  خیابان ، میوه فروشی ،  سالهاست سر عهدش باقی مانده و در این زمانه ی وفور خود فروشی ، کماکان میوه فروشی می کند. فروشنده ی عبوس اش  هر چقدر هم که سعی کند لپ پلاسیده ی لیموهای شیرین اش ، با مالش دستمال و آب برق بزند ، نمی زند که نمی زند .دست آخر مجبورشان می کند تا کنار شلغم ها بچینند تا زیبایی از دست رفته وتتمه ی غرور خاصیت شان به رخ کشیده شود. خدا را جه دیدی. شاید موفق شوند یک سرماخورده ی مفلوک  تور کنند. پشت پیشخوان مغازه را که نگاه کنی  ، مردک  میوه فروش ، به عادت هر ساله اش ، تلی از هندوانه انبار کرده. شاید این شب های سیاه ، سیاه تر و بلند تر شود. به اوج که برسد ، وقت اش برسد برای گرد هم آیی بی مجوز. تا شعری خوانده شود، سرنوشتی پیشگویی گردد و به نام رمز یا یلدا،  گردن پاییزی دیگر زده شود. آنگاه با خون هندوانه شسته شود.

 چسبیده به میوه فروشی ای تو سری خورده تر از خرازی،  کابینت فروشی از دنده ی چپ آغاز می شود. جوانی تویش کتاب می خواند. فاخر است. هم دیوار هایش هم دَر اش و هم مرد جوان اش. هیچکس را ندیده ام به نیت خرید از محتوایش بیاید داخل.  تک واگنی درخشان و آلامد ، در کویری که نه خط ریلی دارد ، نه مسافری ، نه بدرقه ای. حتی نه شهر مبدا ای و نه مقصدی.  جوانک سوزانبان بی خیال اینهمه نادیده شده گی،  پشت میز فروش،  دست از نگاه به خیابانی که ممکن است از آن مشتری های ممکن بگذرد برداشته. به جایش چشم دوخته به صفحه های خط خطی خبر ، رنگ یا قصه در آن طرف لب تاپ ممنوع. به نظر می رسد آنچه را که می خواند و می نویسد ، از آن مشتری که باید اورا ببیندتا بتواند به اوبفروشد بیشتر دوست دارد.  این را از حالت خوش فرم خواب موهایش ، آهار بی خیال یقه ی هفت رو به آسمان تی شرت  سبز اش ، صورت و دست و تن  خوش انحنای جذاب اش ،  عینک و نگاه بی حرف اش می شود فهمید. وقت کنم انگشت اشاره ام را به سمت اش می گیرم. می گویم سک سک رفیق. تو  همان  دانشجوی نخبه ی رتبه اول آی تی  ساکتی نیستی که  فکر می کند با هزار ستاره بر شانه و پرونده  از دوره ی تحصیل  فارغ  شده و حالا دارد میان این کشو ها و کمد های ام دی اف  دوران طرح در تبعید می گذراند.

    چند  دقیقه که صبر کنم جایی در آن نزدیکی ها ، چهار راهی هست و آدم هایی که باید اجازه رد شدن به هم بدهند. چراغی که بالاخره  قرمز می شود، به عبوردرهم و بر هم دیگران فرمان ایست می دهد ، در ادامه اش به خیابان گذشتن من آرامش ، به عبورم رنگ سبز.  این خیابان شانزده متری همان است که سال هاست بوده. من پیاده می شدم. قبل تر ها ساعت پنج. بعد تر ها ساعت سه. حالا پنج و نیم. دیرتر از همیشه. دیرتر از این بابت که گاهی  مدیران بزرگ  انگشتشان درد می گیرد و تا نکنند توی سوراخ برنامه ریزی  درد اش نمی افتد . برای همین  کاری می کنند که من ( ما) خورشید را هرگز نبینیم .  آبان که می شود و آذر و دی و بهمن ، موقع برگشتن ام به خانه  گرگ و میش است. چراغ های تبلیغات تک و توک روشن است. شهر بوی غروب می گیرد. کوله ام را به شانه می اندازم و از خیابان که می گذرم همان و همین کوچه ی درازروبرویم است.  سالها.  وجب به وجب پیاده رو و درخت های حاشیه اش را می شناسم. بیشتر از همه،  آن کاج سوزنی که شاهد کاشتن و بزرگ شدن اش بوده ام. صاحب اصلی اش  مرده. آنقدر مرده که پوسیده. برای خودش درختی شده کاجکم. دستم را با احتیاط به تنه اش می گیرم تا از پله ی پیاده روی نا هم سطح بالا بروم. میان من و این درخت آشنایی است که هرگز به غریبه گی نمی رسد. می دانم هیچ چیز در آینده مانع دوست داشتن مان نمی شود. او هیچوقت عاشق دیگری نمی شود. مال کسی نمی شود.  هیچ آدم حسودی میان ما نایستاده. او بزرگ می شود. برای همین به بزرگتر شدن من نمی خندد. هیچ وقت به هم نگفته ایم چه ریز به هم نگاه می کنیم. نگفته ام اش که خیس شدنش زیر باران را تا چه حد دوست دارم . طاقت شانه هایش را زیر برف بیشتر. اوهم  هیچوقت به من نگفته دلواپس تر از مادرم ، آهسته تر از هر عابری گذشتن ام از کوچه را می پاید و عصر های جمعه که تعطیم ، چقدر انتظار دوباره دیدن شنبه ام را می کشد. ما شماره ی تلفن هم را نداریم و درست به همین دلیل است که صدای هم را دیگر نشنیدن مان ، آغاز یک جدایی کشنده نیست. درخت ام دست هایم را نبوسیده ، با من شکلات مینو و پسته ی  دهان باز موقع دیدن فیلمی الکی توی سینما نخورده که حالا از پشت سر نیامدن اش به دنبال ام ، بدرقه ام تا ته کوچه ،  موقع رفتن ام توی اتاق و تختخواب تنهایی ، بی خبری اش از من ، به گریه ام بیندازد.

کاجم کاجم کاجم ساکت ترین عاشق ام ، میوه ترین معشوق اش .

ساعت پنج و نیم. گرگ و میش . پایان روز های کار و کار و کار .  ساعت ِ پایان آدم، صدا،  حرف. شروع کاج و کاج و کاج. همین. بی تمام.

 

لینک
۱۳۸٩/۸/۱٧ - ثا.بتی