نارنج نگارم   

 

        توی عکس های انداخته ام، چهار شب و سه روز ماندنی شده. بیشترش رنگی بدون هیچ خاکستری. صدادار از شُرشُر و جیک جیک گرفته تا بی صدا، مغرور و بلند. از ستون ها، سرسراها و نقش های شکسته و نیمه شکسته ی به جا مانده از هیبت و غرور سه هزار و خورده ای ساله ی تخت جمشید و سختی سنگ تراش خورده نقش رستم و کعبه زرتشت که قرار است تقدس، زیبایی، قدرت، باروری، آبادی را روی تن و سینه ی کوه  قاب کند تا سقفی روی هشت ستون که تن پیچیده در خاکِ رندی را سایه بان شده و کاریز های پر ماهی و باغ های سپیدار یک دست و باد خورده و ردیف نارنج های گل کرده با چینه دانی پر از باران های ترش بهارکه کاروان شتری شده پشت هم به سمت تابستانی که هرم شیراز را دوام بیاورد.

   من پُرم. چهار شب و سه روز از نیمکت های سنگی و مشبک پنجره و خلوت و نم غار و دروازه و پله و آبشار و کوهپایه و آسمان نزدیک و سنگفرش های کج و ماوج دور و سایه روشن هایی که در پناهش این همه عاشق یواشکی دیده نشوند و شاعرهای مرده ای که آینده را بهتر ازهر زنده ای پیشگویی می کنندو شب. شب تا من به صدای همیشه مستی در همان حوالی که می شناسم و عادت دارد شراب و ساز توی دهن نوشته هایش می چکاند بگویم:" سلام دوستم."

     سه زیر آفتاب حنجره ام خیس شده باشد از طعم عبور رشته های ترد و خوش عطر شیرین و ترش فالوده ای که به خنکی و تخت و مخده و گبه تکیه ام می داد و دلم تنگ (واو) هایی بشود که یاد گرفته بودم ته هر کلمه بچسبانم تا حنجره ام فقط حرف نزند مگر ساز محلی ِ گفتن و شنیدن درآورد و بکُندم خویش و آشنای زود زود مردم یک آبادی.

        توی عکس هایم نگاه یواشکی چشم های مهربان و کنجکاو مردی را از پشت پرچین ها دزدیده باشم با موهای تماما بالای گوش و تک و توک پس و پشت کله به رنگ خاکستریِ جا افتاده که دارد به صورت مهتابی و گرد و مردمک سیاه و ظرافت قد و بالای نگار(م) آنچنان زل می زند که عینهو نشانه ی تک تیر انداز صیاد برای شلیک به قلب آهوی شکار. مردی که بی طاقت و دستپاچه شده باشد و آنقدر آن زن بی رنگ ِمو بور و چشم آبی یغور و پسر بچه ی هفت هشت ساله ای به همان رنگ آبی و زرد مادر و کمی از سیاهی و سبزه گی پدر را توی باغ های نارنج و خانه های اعیانی شیراز  به دنبال خود بکشد و آختوم ماختوم بلغور کندو  باز از خود دور کند و از هر چه پنجره و نور و خنکی و طاق و گل و باغچه و دیوار های کاهگلی و حوض های چهار گوش آبی و سایه و آفتاب های جا و بیجا عکس بیندازد و حوالی جمع ما پرسه بزند تا به وقتش زن  آلمانی اش برود برای دیدن تندیس بزرگان فارس در زیر زمین خانه ی زینت الملوک و کلی ذوق کند و او بیاید بنشیند روبروی آینه کاری های شاه نشین خانه ی اعیانی.

      انگار که با همه حرف می زند اما در حقیقت چشم در چشم نگار، آلمانی یادش برود و با شکر ترین فارسی نترسد و سر صحبت را باز کند و بگوید  بیست و شش سال از ایران دور بوده و خنده یادش رفته. دلش هوای شیراز کرده . حالا که آمده تازه فهمیده قصه گوی گمشده ی تمام راز های هر شبش در غربت شبیه همین دختر ایرانی است که حالا دارد با کشیده گی چشم ها، لبخند شرم، مژه های بلند ، قد و قواره ی نجیب، توی پیراهنی عاریتی با نقشی از تبار زنهای ایلاتی روی سینه، با حافظ ای لای انگشت، توی هزار تو ها می چرخد و شاخ نبات می خواند. گفت یادش نخواهد رفت این دختر تبار و رویای فردای اوست. مغرور. شکسته. مقدس. بارور. ماندگار. زیبا. نارنج. شیراز.

         زن آلمانی از فارسی و خنده و عشق و خیانت و حافظ که هیچ نمی فهمید.  زینت الملوک او را هم صله داده بود.

 

+ نگار(م): خواهر زاده ام.

لینک
۱۳۸٩/۱/٢۳ - ثا.بتی