سررسید   

 

        هیچ دلیلی تا امروز،  ٨٩ ام را آمدنی نکرده بود. حتی باز شدن شش غنچه ی رز زود رس توی باغچه و بنفشه گی این همه بوته، برگ در آوردن تُرد انجیر و یاس و خرمالو، چاق شده گی فی الفور شمشاد از هر طرف و قهوه ای تر شدن خاک، بستن دوباره ی  تن سنگین افتاده از بادِ درخت مو روی کاشی های حیاط با طناب از روی پله ی یکی مانده به آخر نردبان به میخ و آجر روی دیوار و تماشایی شدن انجام این شاه کار توسط من با نگاه دزدکی زن همسایه از لای پرده و اینکه او از خودش بپرسد چطور شده که این آدم همین هفته ی پیش از بقال خواست در شیشه ی سس آکبند را برایش باز کند و حالا همین ساق های بلند و ظریف دست ها، سبیل در آورده و شبیه مردان آهنین کانال سه دارد باغبانی می کند.

      نیامده بود امسال. هنوز پارسال مانده بود توی اتاق وقتی رنگ دایره های آبی ملایم بلوز و شلوار راحتی روز های تعطیل، قدرت نداشت تصویر توی  آینه را خوش قد و بالای باسلیقه کند. حتی آن گل های زرد بادکنکی گلدان هدیه ی پدر هم نرده های آهنی بالکن را بهار نکرد و چهچه بی وقفه ی طوطی های برزیلی هم به بستن هیچ نطفه ای نینجامید.

      از ٨٩ نیامده تر هم بود. غیبت عجیب حس سرخوشی در مه غلیظ و سرمای جاده ی رفتن به سفر هفته ی دوم بهار و برگشتن در آفتاب ملایم هراز. از بوی صابون و دیوار های شسته و رنگ سبز رو مبلی های منت کش هم نگو که نتوانست ناز حریر عشوه ی زیتونی پرده های ورچیده به دو طرف پنجره را به نفع خود تمام کندو مردمک سیاه و حریص میهمان احتمالی را پیش میزبانی که من می بودم ، خوش آمدنی تر کند. از آجیل و شیرینی و شکلات غرق در برق کریستال های چک هم هیچ کاری ساخته نبود تا حتی تلخی یک فنجان چایی رقیق را شیرین کند.

      مهم تر از آن بی خیالی اقدام یا جواب نوشتن به تبریک لشگر شکست خورده ی دوست های فوواردی صفر و یک بود بعلاوه ی اقلیت عزیز جان و گوشت و پوست و استخوان و صدا داری هم که نتوانست از عذاب وجدان هیچ ننوشتن برای هر کدامشان کم کند. حتی فرصت مغتنم شروع دوباره نوشتن برای آن "یکی" یکدانه ی روزگاری نه چندان دور که در خاطرم مانده جان می کندم تا از صبح یک روز تا شب جلوی خودم را برای یک شاهنامه نوشتن برایش بگیرم وحالا٣۶۵ روز هم وقت کافی نداد تا برسم در ادامه ی آخرین خداحافظی مکتوب ، یک کلمه بنویسم، سلام.

        

         تا یادم نرفته بگویم اصلا اینها را نوشتم که آخرش بگویم ولی ٨٩ ام آمده . مبارکم. (البته تا سر و کله ی آن زن همه چیز دان پیدا نشده تا با سوال و حاضر جوابی همیشه مان،امروز عزیزم را ببرد به ته گودالی که قبل و بعد ٨٩، سالهاست دفن شده). 

        ٨٩ از دیروز دم دمای عصرآمد. به یمن قدمش باید در اولین فرصت تقویم ٨٨ تی که قرارم بود از تمام روز هایش بجای باقی عمر نکرده ام استفاده کنم را در فایل سالهای گذشته بایگانی کنم. بروم قشنگ ترین تقویم جلد سورمه ای امسال را از نشر چشمه بخرم. با ورق های کشیده ، کاهی،مردنی، خلوت. می خواهم  کنار امروزش علامتی بزرگ بزنم به شکل آر. صدایش کنم راز، نقشه. گنج. بقیه ی ایامشرا هم بکنم  شمردنی، صدا کردنی. روز هایی که دیگر شاید کَرنباشد. لال. مثل سگ بو بکشند یا گرگ باشد با زوزه های سرد و گرسنه. مثل جغد باهوش، یا یک ماهی پولک دار که می چرخد دامنش. شبیه دیروز عصر دیروز و امروزصبح تا حالاو افردایی که نمی دانم چند روز طول  بکشد که دیگر هیچ روزی ، خوش بوی قرمز شبیه امروز نیاید. 

      بعدش باید بروم یک فروشگاه شهروند بزرگ. بپلکم بجای راهرو های پر از دیگ و قابلمه های چدن و تفلون و ماگ های قهوه ای و لیوان های شاد لیموناد و رژ گونه های صورتی محو و سایه های یشمی و گوشت های ران و سینه و سر دست و پنیر های چرب و خامه ای و موسیر های آغشته به ماست و حوله های برق لامع و دمپایی های تا شو و لادن های نسوز روغن و ظرف های فریزری توی هم جا شو و حبوبات آش رشته ی ظهر های زمستانی و عسل زنبور های دروغکی و مربای آدم های قندی و بیسکوییت گول مال وروجک های حوالی ساعت ظهر مدرسه و کتاب حسنک کجایی و کارت های پستال یونسکو و صنایع ساخت دست آدم ماشینی و تنه خوردن از سمت سبد های پر از مایع ظرفشویی و دستمال کاغذی در دست شوهرهای افتاده دنبال زن های خانه داری که اکثریتشان مش کرم شکلاتی کرده اند و جیب هایی مردشان از حجم پاداش کارت های خرید پارسیان کارمندی باد کرده . راهم را یواشکی کج کنم و بخزم در راهروی آن نرمینه های بالدار و بی بال و مربع و مستطیل و طرح دار و گل دار و بی گل چیده شده در باکس های رنگی. برشان دارم و لمسشان کنم و به خودم نشانشان دهم و از خودم اجازه بگیرم و خواهش کنم که بهترین و با کیفیت ترینشان را انتخاب کند و آرام قدم بردارم تا کنار صندوق و به فروشنده ی خانم بگویم عصر به خیر خانم. خسته نباشید و زن چراغ اسلحه ی شناسایی کالایش را روشن کند و بچکاند روی گیجگاه بارکد کالا و فرشته ام که گیج شد  هلش دهد به عقب. من اولی را بگذارم در نایلکسی که به دیواره ی صندوق آویزان است و دومی را هم و سومی را هم. بپرسد همین و سرم را کج کنم و بگویم همین.

     برسم خانه و هی بروم به دیدن میهمان عزیزی که آمده بی صورت و تن . اما رگ دارد و خون و گوشت و گرما و لذت. تازه بعد این همه رفتن و رفتن و تن دادن به همیشه نبرگشتن ، بیاید سلام کند و شاهنامه و شعر برایم بخواند و بگوید درد دارد و هوس یک لیوان چایی پر از نبات  تاکمر و ضعف پایش آرام بگیرد. فرصت کنیم برویم جلوی آینه ای  که بلوز و شلوار راحتی پر از دایره های آبی کمرنگ بالا بلند خوش سلیقه به تن کرده و زل بزنم با مردمک سیاه و براق چشمم به درونی ترین و مخفی ترین تن فرشته ای سرازیر شده به سمت گودال که روی بال های پیراهنش از قرمزی خوش بو  زخمی است.

لینک
۱۳۸٩/۱/۱۸ - ثا.بتی