صین   

 

             امروز  صبح زود که همه تان آدم بودید، اکثرا احتمالا خواب، من ماده گربه ای بودم سحرخیز یا گنجشکی باردار و جیک جیکو. برایتان از آسمانی بگویم که حوالی ساعت 7:30صبح تا این هشت و خورده ای که دارم می نویسم دختر بود ، عاصی و هوس و خیس و خاکستری و غر غرو و لوند و معشوقی که از فرط فرار میل به تجاوز دارد، آنقدر که گیس درخت باد می داد و پرنده سراسیمه می کرد و لباس های شسته دیشب همه تان را باد بادک می کرد.

          خوشحالم که خانه ام آنقدر ویران بود و رختخوابم ناگرم کافی، که همچی زود صبحی برای پر کردن چینه دان خالی ام از کرم و جمع کردن ساقه های باریک چوب برای لانه ام و جابه جا کردن تخم هایی که برای این بهارمنتظر جوجه کردن شان هستم، یا به نیش کشیدن گوشت موش لذیذی که گربه ی وحشی ملوسم می کند از خواب بیدار شوم تا آواز خوشی بتپانم توی گوشم و دست ناعزیز آخرین روز زمستان  هشتاد و هشت را بگذارم در دست بهاری که میدانم صعب و صبر و صدا سه صین حتمی از سفره هفت سینی است که از امروز برایمان چیده اند. 

لینک
۱۳۸۸/۱٢/٢۸ - ثا.بتی