هیوا   

     

         آن روز ها که هنوز "آرزو" داشتن بلد بودم. روز هایی که تو هنوز مردی درس خوان فرانسوی بودی. کم حرف و نقاش. زبان مادریِ دوتا داشتیم و خوابگاه محل اقامتمان راهرویی دراز داشت با هوایی همیشه خنک. با هم حرف نمی زدیم و گاهی که افسار اسب خواب هایم در دستم اهلی می شد،  پدرت شبیه رضا کیانیان می شد همشهری همسفرم روی عرشه ی کشتی ، دماغه اش بسمت خانه ی کودکی. او ساز می زد و نقش خودش را بازی می کرد،  من می خواندم، تو عمیقا نگاه های ساکت می کردی.

       آن روز هاکه هر رنگ سبز بلوزی خوش دوخت با برش ها و ساسون های به اندازه تحریکم می کرد به زن بودن، آینه، شانه و گردنبند. آن روز های بی احتیاج به آدم بودنم، بودنت و دنبال تویی نگشتن در ازدحام نگاه مات سایه های هم قدم و هم شانه در تصویر ویترین کتابفروشی حاشیه ی دانشگاه . عصر های قدم زدن در ردیف رمان های نخوانده ی سفارش شده که تعویق مردن هر کسی را با دلیل می کرد. شب های مدادی لای انگشت برای خط کشیدن زیرجمله های دوست داشتنی و نوشتن "عالی" در حاشیه ی صفحه ها ی لایق به تکرار خواندنی ِ کتاب ها.

           آن روز ها که گندم می ریختم هر جا که می رفتم جنگل، از بَرمی کردم هر آوازی خوبی که می شنیدم، قورت نمی دادم هر نان خوشمزه ای که می خوردم . آن روز ها که نمی دیدم هر آشنایی که می دیدم چون که تو نبودی و نمی مُردم از هر پرتگاهی که می پریدم که شاید روزی باشی، زندگی باشد به هیئت کلبه ای که بیرونش روز برفی سخت و اطرافش و داخلش سقف و هیزم و آتش و میز چوبی و برنج دم کرده و پیاله ی چای و شراب و سگ و سیگار و ساز و لحاف و لالایی و دستهایی تا آرنج از تمام تن تو .

        این روز ها که همه را دارم و فقط " آرزو " یی ندارم بر می گردم به سطر اول. از ابتدای کلمه ی تو شروع می کنم به خط زدن تا برسم به آخرین نقطه از تن تو.

 

هوای بازی با تو :

هلیا(+) . برای تو عزیز که دعوتم کردی به بازی قربان صدقه. یادم انداختی بهار بود، علف و ابر و هوای بازی بامن (+)‌. بزغاله ای شده بودم ورجه ورجه و لمبرک عشق از کاسه ی سر. امروز که رفتم نوشته ی آن روز را خواندم تا حال و هوای قربان صدقه ی گی ام به روز شود دیدم همه ی سطر هایش بدجوری خط خورده . فقط آرزوی طوطی های نسیه  را کسی نقد کرده و من همچنان مشغولم به قربان صدقه گی گهگاه نگاری و یلدایی. اما عجیب تر اینکه من چطور نُه سال تمام بر سر حرف اول دوست داشتن کسی مانده ام و هنوز پایم را زمین می کوبم و رگ کردنم باد می کند وقتی از ته دل می گویم " تو عزیز دلمی سروشم" . هنوز قادرم از الف و نون (+) برایش عاشقانه تر بنویسم و بروم پیش طبیب جلادی و بگویم این پسر بچه را به گوشه ی شانه ی راستم پیوند کن.

لینک
۱۳۸۸/۱٢/۱٧ - ثا.بتی