دستهايم   

       

  

 این فصل را با من بخوان باقی بهانه س

                                                  این فصل را بسیار خواندم عاشقانه س

     

          شاید دوباره یادم بیاید. دور نشده باشم. پیدا کنم اتاقم را . نوشتنم و خودم.

 یادم بیاید،صبح های تلخ. بعد ازظهرهای کرخ. شب های گریه. یادم بیاید هفت سالگی. 

 هیجده سالگی.  مردن او .  برف. کوچه های سر بالا. خیابان یخ زده.جوی های

 بدون پل. شیوا . نیلوفر. مینا. کلاس شماره نوزده. بیست و شش سالگی .

 دهن کج تو.  وقتی که شعر می خواندی. تی اس الیوت . و غار غار کلاغهای دانشکده

 که نمی گذاشت صدای آهسته خواندنت ، سرزمینم را دوباره ویران کند. یادم بیاید دستت

که دراز می کردی ، جلوی آنهمه چشم. می گفتی :                        

    " خانم ثابتی.منتظرم.یک هفته طول کشیده تا سه شنبه. هرچه نوشته ای بده."

عالی می دادی .  حالم از هر چه نمره به هم می خورد.                             

تا بعد. گم شدی.تا باز دستهای دیگری،پیدا شود شکل دستهای تو .در تاریکی.  فقط

 انگشتهایش .

و حالا رسیده ام به شما که از یادم برده اید ،چه چیزی در خاطرم داشتم.حرف امروزم

 شده اید.بگذارید یادم بیاید خط اول رمانم چه بود:    

  نتوانستم نام و خط اول این کتاب را عوض کنم. برای اینکه شما قبل

از من ،آن را نوشته اید. فقط می توانم با زیرکی ، فصل هایش را جابجاکنم ".

       بیادم بیایدآنچه که همیشه از چهره شما به خاطرم مانده.  نیمرخ سرد . گچی.

 بی تفاوت.  یادم بیاید که هرگز هیچکدامتان را دوست نداشتم. باورم شود تا چه اندازه

این پاییز ،حیاط خانه ام خالی است. دانه ها برای گنجشکها دست نخورده در ظرف مانده.

 و گربه ی لاغرم که فقط از دستهای من غذا می خورد ، درغیابم مرده. یادم بیاید که

 هیچوقت عاشق نشدم . بر عکس  همیشه با نفرت کسی را دوست داشتم .یادم بیاید ،

بنویسم در این میان ، قصه ام .تادوباره فراموش کنم آن صبح های تلخ .بعد از ظهرهای خیره

به دیوار.شبهای لحاف سرد و سر پنهانی ام  توی سینه . خوابی که می آید بعد ساعتها

 هق هق .تا می رسد به صبح . تلخ روزی دیگر.

آذر است و آذر و آذر. هفت ساله ام.  بندهای کفشم زرشکی.راست آن قصه این بود

 هیچکس به خاطر چشمهایم ناهارش را عوض نکرد. )

آذر است و هیجده ساله ام.او که آرزویش دیدن صورتم بود .، گم شد در انتظار. و هرگزچیزی

 بیشتر از صدایم نصیبش نشد.

 آذر است .بیست شش ساله ام . تو شعر می خواندی . دهانت مثل ماهی کج می شد.

دوستم داشتی ودوستت داشتم.فهمیدیم .رو برگرداندم . گذشتم.گذشتی. تا رسیدیم

به آذر دیگر.

به آذر  امروز . و من دیگر هیچ دروغی برای بافتن ندارم.نازنین.

آمدم که بنویسم. حقیقت قصه ام. خود خودم.در غیاب اسمهایتان ، اسمم ، صورتتان، صورتم.

 دیوار جرات می دهد. پشت پرده بنشینم .هرشب یک قصه تازه ببافم ( انین – ین – نین –

نازنین )تا هزار شب شود و مرگ قصه ی دیروزم به  فردا بیفتد. فردا هیچوقت. قصه ای

که خودتان نوشته اید . من فقط فصل هایش را جابجا می کنم. بیشتر از همه فصلها،

 پاییز است. ماه آذر.

زیاد شده اید دور و برم . کلمه ، فریبی تازه می سازد. می پوشاندچهره ام ،

نفرتم و صورت شما . که نیم رخ تان همیشه گچی بود. آنهم به سمتی که من نایستاده

بودم.

نقاب زخمم شده باز  ،کلمه. می خندم.دوست می رنجانم.یادم رفته چه می خواستم 

بگویم. برای چی  آمدم. چرا می نویسم. من که میخواستم بگویم ، از جنس کسی نیستم.

 هوای برگشتن به سرم زده.هوای ابری. هوای آذر. هوای تو. با تو در اتاقم . تنها.

یادم بیاید.یادم بیاید.بیاید. بیاید. بیاید.چشمم را می گویم. وآن دیوار روبرو. زرد. با نقش دختر

پرنده ای روی چوب. یادم بیاید ظهر. لکه نور اریپ به دیوار ، روی تن دختر. خیس شود صورتم

  وقتی که هم باران نمی آید. خیره شوم. جرات کنم بنویسم. صفحه دوم قصه ام.

« من » . من که منقرضم. و هیچکس نفهمید ریشه گیاه کوه خلوتی بودم ،زیر سنگی

خشک ، مرحم زخم بی درمان شما.

                              

     ****   دستهایم ****

  دستهای بی بکارتم که آمد     

 چار فصل نطفه می بست

و دیگر یک برگ برای نوشتن اینهمه نام کافی ام نبود

    

    

    

من که هر لحظه زاییدم

و لاک پشت هایم را تا دریا

از زیر قرآن رد کردم

و تمام چشمهایی که از شما ترسیده بود

به دندان گرفتم و در ضیافت کرم چینه دانم را تکاندم

یک برگ برای نوشتن اینهمه نام کافی ام نبود

   

   

   

شما که از یاد برده اید

که چقدر دیده اید ، زمستان می لرزد

مرا که ازفردا هیزم آوردم

در چهار شنبه باروت

عروس تبر کردید 

و دیگر آنقدر یائسه ام

که در من نمی روید دستهایم

   

  

    

    

    

متن بخاطر  ش. فرخی ، که حرفهایش من را به اتاقم برگرداند .و شعر را که قبلا به

حضرت دوست تقدیم کرده بودم و هرگز فکر نمی کردم جایی دوباره بنویسمش ،برای

 آقای نیکبخت که  امروز نا خواسته رنجاندمش.

 

لینک
۱۳۸٥/٩/٢٠ - ثا.بتی